لیست اسم های عربی

لیست اسم های عربی

در این مطلب لیست اسم های دخترانه و پسرانه عربی با معنی و تلفظ را آماده کرده ایم و در اختیار شما دوستان عزیز قرار داده ایم .

  • اسم های دخترانه
حرف آ
اسم تلفظ ریشه معنی
آتیه atiye فارسی (مؤنث آتی) ، آینده ؛ زمان آینده ؛ (به مجاز) وضع و حالت چیزی در زمان آینده به ویژه وضع و حالت خوب یا مناسب
آسیه asiye فارسی زن اندوهگین ، ستون ، نام همسر فرعون که موسی (ع) را از نیل گرفت و پنهانی از فرعون از او مراقبت کرد ، نام کوهی در استان فارس
آفاق afagh فارسی جمع افق ، عالم ، گیتی ، جهان ؛ کرانه‌های آسمان ، اطراف ؛ (به مجاز) عالم ظاهر، جهان ماده ؛ (در قدیم) (به مجاز) جهانیان ، همه‌ی مردم جهان
آلا ala فارسی نعمت‌ها؛ نیکویی‌ها.
آلاء ala فارسی نعمت‌ها ، نیکی‌ها ، نیکویی‌ها ، از واژه‌های قرآنی
آمنه amene فارسی ایمن و بی‌خوف ، در امن و امان ؛ (در اعلام) نام مادر حضرت رسول اکرم (ص)

 


 

حرف ا
اسم تلفظ ریشه معنی
ابتسام ebtesam عربی تبسم ، لبخند
احترام ehteram عربی حرمت داشتن، محترم بودن؛ حرمت، پاس، بزرگداشت؛ رفتار و گفتاری که نشان دهنده‌ی بزرگداشت و اهمیت دادن به کسی یا چیزی است
ارشا arsha عربی  
اسرا asra عربی شب راه رفتن ، در شب سیر کردن ؛ معراج پیغمبر اکرم(ص) ؛ نام هفدهمین سوره‌ی قرآن کریم دارای صد و یازده آیه
اسما asma عربی نام‌ها ، اسامی ، معارف ، حقایق ؛ (در اعلام) نام همسر رسول‌اکرم (ص) نام دختر امام موسی کاظم (ع) ؛ نام همسر حضرت علی (ع) ؛ (در تفسیر قرآن) و (در تصوف) به معنای معارف ، حقایق و علوم آمده است
اسنا asna عربی ارفع ، بلندتر ، عالی‌تر
اعظم azam عربی بزرگ، بزرگتر، بزرگترین، بزرگوار، بزرگوارتر؛ از صفات خدوند
اقدس aghdas عربی پاکتر ، پاکیزه‌تر ، مقدس‌تر ؛ عنوانی احترام آمیز برای بزرگان یا مکان‌های مقدس
الهام elham عربی فکری که به طور ناگهانی در ذهن پیدا می شود. القای امری از جانب خداوند در دل انسان.در دل افکندن؛ تلقین کردن
الهه elahe عربی در اعتقادات قدیم ، نیمه خدایی که نماینده انواع خاص بوده و به صورت زنی تجسم می شده است. پرستش کردن ؛ ماه نو ، آفتاب ؛ بتان
الینا elina عربی (الی = نیکویی ، نعمت + نا = ضمیر اول شخص جمع در عربی) نیکویی و نعمت برای ما
ام البنین omolbanin عربی نام همسر علی(ع) و مادر عباس(ع)
امینه amine عربی (مؤنث امین) ، زن مورد اطمینان و درستکار. ← امین
اکرم akram عربی گرامی‌تر ، آزادتر ، جوانمردتر ، بزرگتر ، بزرگوار ، گرامی ؛ از نام‌های خداوند
ایما ima عربی  
انیسه ensiyye عربی اِنس‌=‌انسان،‌بشر‌+ ایه (پسوند نسبت)) ، مربوط به انس ، منسوب به انس ، انسانی ، آدمی

 


 

حرف ب
اسم تلفظ ریشه معنی
بتول batol عربی کسی که از دنیا منقطع شده است و به خدا پیوسته است ، زن بریده از دنیا برای خدا ؛ (در اعلام) لقب حضرت فاطمه (ع)
بدری badri عربی اسامی پسرانه و دخترانه بدری نوع: دخترانه ریشه اسم: عربی معنی: منسوب به بدر ، ماه تمام. بارانی که پیش از زمستان ببارد
بشرا boshra عربی خبر خوب ، دختر خوش خبر ، بانوی خوش یمن

 


 

حرف ت
اسم تلفظ ریشه معنی
تامیلا tamila عربی ۱- (مصدر باب تفعیل) از روی امیدواری، امیدوارانه؛ ۲- در برخی منابع به معنی بخشنده
تبسم tabasom عربی – لبخند، خنده‌ی بدون صدا؛ ۲- (در قدیم) (به مجاز) درخشیدن
تسنیم tasnim عربی نام چشمه ای در بهشت
تلما telma عربی گندمگون
تمنا tamana عربی ۱- آرزو؛ ۲- خواستن چیزی معمولاً همراه با فروتنی و تواضع
تیما tima عربی دشت، بیابان
ترنم taranom عربی زمزمه کردن یک نغمه ، آواز، نغمه

 


 

حرف ث
اسم تلفظ ریشه معنی
ثریا sorayya عربی پروین(ستاره)
ثمین samin عربی گران‌بها، قیمتی، گران
ثنا sana عربی ۱- ستایش، مدح؛ ۲- دعا؛ ۳- درود و تحیت؛ ۴-حمد، شکر، سپاس

 


 

حرف ج
اسم تلفظ ریشه معنی
جلوه jelve عربی نمایان شدن، خود را آشکار کردن، خودنمایی؛ (به مجاز) زیبایی، جاذبه
جمیله jamile عربی ۱- (مؤنث جمیل)، جمیل؛ ۲- (اَعلام) جمیله بانوی آواز خوان و موسیقیدان عرب از مردم مدینه [حدود سال ۱۴۲ هجری]
جواهر javaher عربی ۱- جمع جوهر. هر یک از سنگهای گران‌بها مانند یاقوت و زمرد؛ ۲-(به مجاز) آن که وجودش بسیار عزیز و ارزشمند یا دوست داشتنی است
جیحون jeyhun عربی ۱- (به مجاز) رود بزرگ، رود؛ ۲- (در اصل) نام رودی در آسیای میانه

 

حرف ح
اسم تلفظ ریشه معنی
حسانه hasane عربی ۱- زن بسیار نیکو؛ ۲- (اَعلام) از صحابیات و از دوستان نزدیک حضرت خدیجه کبری (س) است
حسنا hosna عربی (در قدیم) نیک، پسندیده
حلما helma عربی (جمع حَلیم) بردباران، صبوران
حلیمه halimeh عربی (مؤنث حلیم) زن خویشتن دار، صبور و با تحمل، دختر بردبار
حمیده hamide عربی ۱- (مؤنث حمید) ستوده، پسندیده؛ ۲- (اَعلام) مادر امام موسی کاظم(ع)
حمیرا homeyra عربی ۱- (مصغّر حمرا)، زن سرخ و سپید، زن سرخ؛ ۲- (اَعلام) لقبی که پیامبر اسلام(ص) به عایشه داده بود
حنا hana عربی گیاهی درختی که گل‌های سفید و معطر دارد، گرد بسیار نرم سبز رنگی از گیاهی به همین نام.
حنانه hananeh عربی ۱- بسیار نوحه کننده، ناله کننده؛ ۲- ستونی که قبل از ساختن منبر پیامبر اسلام(ص) هنگام وعظ به آن تکیه می‌فرمودند
حکیمه hakime عربی مؤنث حکیم ، دانا به علوم مختلف
حیات hayat عربی زندگی، زیست
حبیبه habibeh عربی (مؤنث حبیب)، دوست، یار، معشوقه
حدیث hadis عربی ۱- سخنی که از پیامبر اسلام(ص) یا بزرگان دین نقل کنند، روایت، سخن، گفته؛ ۲- (در قدیم) داستان، جدید، تازه، نو؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) عشق، سودا
حدیثه hadise عربی (در قدیم) امروزی، جدید، نو

 


 

حرف خ
اسم تلفظ ریشه معنی
خضرا khazra عربی (مؤنث اخضر) ۱- به معنی سبز، کبود، نیلگون، و آبی و سبز؛ ۲- سبزه‌زار، چمن زار.
خاشعه   عربی (مؤنث خاشع)، ۱- متواضع و فروتن؛ ۲- خدا ترس و پرهیزکار.
خاطره khatereh عربی یادبود، یاد، ذهن، حافظه، خاطر
خدیجه khadije عربی خدیجه در لغت به معنی السحاب(ابرباران زا) یا النخل المثره (درخت خرمای پر ثمر ) است. در مجموع خدیجه کسی است که از او خیر و برکت و مهربانی و زیبائی تراوش می کند . نام همسر پیامبر(ص)

 


 

حرف د
اسم تلفظ ریشه معنی
دنیا donya عربی ۱. [مقابلِ آخرت] زندگانی حاضر؛ جهانی که در آن هستیم. ۲. (نجوم) کرۀ زمین. ۳. جهان؛ گیتی؛ کهن‌بوم؛ کهن‌دز
دینه dine عربی انتقام یافته ، نام دختر یعقوب(ع) و خواهر یوسف(ع). ۱. دیروز. ۲. (صفت نسبی) دیروزی؛ دینه‌روز

 


 

حرف ذ
اسم تلفظ ریشه معنی
ذکیه zakiyye عربی مؤنث ذکی، پاک، طاهر، پارسا

 


 

حرف ر
اسم تلفظ ریشه معنی
 رابعه rabeee عربی (اَعلام) رابعه ی بنت کعب (= رابعه‌ی قزداری) [قرن ۴ هجری] شاعره‌ی پارسی گوی از مردم بلخ، که شعرهایش از او و داستان عشقش به غلام برادرش و کشته شدنش به دست برادر در تذکره ها نقل شده است
راحل rahel عربی ۱- کوچ فرما، کوچ کننده؛ ۲- (اَعلام) نام مادر حضرت یوسف(ع)
راحله rahele عربی مؤنث راحل به معنی بانوی مسافر، کوچ کننده، سفر کننده
راضیه raziyeh عربی ۱- پسندیده؛ ۲- خوش؛ ۳- خشنود؛ ۴- (اَعلام) از القاب فاطمه زهرا(س)
رافعه rafeee عربی (مؤنث رافع) ۱- رفع کننده؛ ۲- از میان برنده و نابود کننده؛ ۳- دادخواه و شاکی؛ ۴- برپا دارنده، بلند کننده؛ ۵- آورنده و رساننده
رانیا raniya عربی ۱- بیننده؛ ۲- (اعلام) نام جایی در هندوستان
رایحه rayehe عربی بوی خوش، بو
رباب robab عربی ۱- ابرهای سفید؛ ۲- (اَعلام) نام همسر امام حسین(ع)؛ ۳- (در موسیقی) سازی با کاسه‌ی طنینی
ربابه robabe عربی رباب .سازی شبیه به طنبور بزرگ که رباب نیز گویند
رحیمه rahime عربی مؤنث رحیم، مهربان
رشا rasha عربی (صورت تخفیف یافتۀ «رَشَأ») بچۀ آهو، بچه آهویی که همپای مادر راه می‌رود
رشاد rashad عربی به راه راست بودن، هدایت یافتن، رستگاری
رضوان rezvan عربی ۱- بهشت؛ ۲- (در ادیان) فرشته‌ای که نگهبان یا دربان بهشت است؛ ۳- (در قدیم) رضایت، رضامندی
رضیه raziye عربی مؤنث رضی، نام تنها زنی که در زمان سلطنت مسلمانان در هند سلطنت کرد
رعنا   عربی ۱- زیبا و دلفریب؛ ۲- زن خویشتن آرا؛ ۳- (در قدیم) ویژگی آن که یا آنچه به سبب داشتن ظاهر زیبا، قدرت، یا ثروت بسیار، خودخواه و گستاخ شده است؛ ۴- (به مجاز) بلند و کشیده؛ ۵- گلی که از درون سرخ و از بیرون زرد باشد
رفیعه rafiee عربی مؤنث رفیع، مرتفع، بلند، ارزشمند، عالی
رقیه roqayye عربی ۱- به معنی دعا، تعویذ؛ ۲- (اَعلام) یکی از چهار دختر پیامبر اسلام(ص) [قرن اول هجری] از خدیجه و همسر عثمان؛ نام دختر امام حسین(ع)؛ [این واژه در عربی به صورت رُقَیَّه/roqayya(e)/ تلفظ می‌شود]
رمیصا romisa عربی ۱- یکی از دو ستاره‌ای است که برذراع است، شِعرهای شامیه، غموص؛ ۲- (اَعلام) مادر اَنس بن مالک، خادم النّبی. وی در غزوات حُنَین و اُحد حضور داشت و در اُحد به جنگجویان آب می رسانید و خنجری در دست گرفته بود. او با ابوطلحه ازدواج کرد و اسلام او را مهر خود قرار داد. از او ۱۴ حدیث نقل شده که مسلم و نجاری یک حدیث از آن را جمله را صحیح شمرده اند
رویا roya عربی رؤیا،مجموعه ای از تصاویر، افکار، و احساسات که در حالت خواب بطور غیرارادی از ذهن می گذرد ، آنچه واقعیت ندارد و فقط در عالم خیال می یابد
ریحان reyhan عربی گیاهی خوشبو از خانواده ی نعناع که مصرف خوراکی و دارویی دارد
ریحانه reyhane عربی ۱- (= ریحان)، ( ریحان؛ ۲- (اَعلام) نام مادر امام رضا (ع)
راحیل rahil عربی مسافر، کوچ کننده، آن که همیشه در سفر است

 


 

حرف ز
اسم تلفظ ریشه معنی
زاهده zahede عربی ۱- زن زاهد. + زاهد۱- ، ۲- ؛ ۲- (اعلام) زاهده خاتون بانویی عارف، که در زمان خود به عقل و تدبیر و سیاست پردازی آوازه داشت.
زاکیه zakiye عربی نیکو، پاکیزه
زبیده zobeyde عربی (= زبیده) نام گیاهی (همیشه بهار)؛ ۲- (اَعلام) دختر جعفرابن منصور زن هارون الرشید و مادر خلیفه امین
زهرا zahra عربی مؤنث «ازهر» به معنای روشن و درخشان است . همچنین زهراء مأخوذ از «زهره» به معنی سفید و نورانی است . زهرا، لقب حضرت فاطمه سکینه ( س) است
زهره zohre عربی (در نجوم) دومین سیاره‌ی منظومه‌ی شمسی از لحاظ دوری از خورشید، میان عطارد و زمین، که از درخشنده‌ترین اجرام آسمانی است. [در نزد قدما زهره نماد نوازندگی و خنیاگری است]؛ ۲) زهره نام رودی در استانهای فارس، کهگیلویه و بویر احمد و خوزستان
زهیرا zohayrā عربی زهیر (در عربی) = شکوفه‌دار و درخت پرشکوفه + الف (پسوند نسبت ساز)]، ۱- منسوب به زُهیر، زُهیر. ۱- ؛ ۲- (به مجاز) زیبا، خرّم و با طراوت
زکیه zakiye عربی به معنای تمیز و پاکیزه
زینا zina عربی نام دختر نوح نبی (ع)
زینب zeynab عربی در لغت به معنی زین ،آراستن وآرایش و خوبی است . و نیز به معنی درختی خوش منظره و زیباست زینب کبری نام دختر امیر المومنین علی (ع) و فاطمه زهرا (س) است که از زنان فاضل و عالم و مفسر قرآن کریم بودند
زینت zinat عربی زیور، زیب، پیرایه، آرایش

 


 

حرف س
اسم تلفظ ریشه معنی
ساجده sajede عربی سجده کننده
ساحل sahel عربی (در جغرافیا) زمینی که در کنار دریا یا دریاچه یا رودی بزرگ واقع شده است، مرزبین آب و خشکی،کرانه
ساعده saedeh عربی ۱- (مفرد سواعد) شاخه فرعی، شاخابه، مجاری آب که به رودخانه یا دریا می‌ریزد؛ ۲- مجاری شیر در پستان؛ ۳- (اسم) ساعد بند آهنی یا طلایی
ساغر saqar عربی ۱- ظرفی که در آن شراب می‌نوشند، جام شراب؛ ۲- (در قدیم) (به مجاز)، شراب؛ ۳- (در عرفان) دل عارف است که انوار غیبی در آن مشاهده می‌شود
سالمه saleme عربی مؤنث سالم، فاقد بیماری، بدون عیب یا خرابی
سامره samere عربی مؤنث سامر، نام شهری در عراق که مرقد امام دهم و یازدهم در آن واقع شده است
سامیرا samira عربی سمیرا -زن بزرگوار – نام عمه شیرین در داستان خسرو و شیرین ترجمه عربی مهین بانو است- وسیله ای که با آن حجامت می کنند – نام محلی در نزدیکی مکه
سامیه samiye عربی مؤنث سامی – زن بلند قد- کسی که عازم شکار است
سبا saba عربی (= سباء) سوره‌ی سی و چهارم از قرآن کریم ؛ نام شهر بلقیس ؛ (در عبری) سبا به معنی ‘انسان ‘ است
ستی seti عربی (از عربی ستی = بانوی من) (در قدیم) عنوانی احترام آمیز برای زنان ؛ (به مجاز) زن و دختر . (ریشه فارسی)سنی، سرسخت و محکم ، قطعه ای فولادی و محکم که بر سر نیزه یا داس نصب میشود
سحر sahar عربی زمان قبل از سپیده‌دم ؛ زمانی است (در ماه رمضان) از نیمه شب تا اذان صبح ؛ (در قدیم) صبح
سعیده saeideh عربی مؤنث سعید ،خجسته، مبارک، خوشبخت، سعادتمند
سلاله solale عربی نسل ؛ (در قدیم) فرزند ، نطفه
سلطنت saltanat عربی پادشاهی، فرمانروایی
سلما salma عربی نام درختی ؛ (در عربی) (مؤنث سِلم) صلح ، آشتی ، زنِ صلح طلب
سلیمه salimeh عربی مؤنث سلیم، دارای قدرت داوری و تشخیص درست ، سالم
سما sama عربی آسمان
سمانه samane عربی (مخفف آسمان) یعنی سقف خانه ؛ نام پرنده‌ای کوچک که به آن در ترکی بلدرچین می‌گویند
سمیرا samira عربی زن گندمگون ، شمیرا ، سمیرا ترجمه‌ی ‘ مهین‌بانو’ است ؛ (در اعلام) نام عمه‌ی شیرین است در اشعار نظامی
سمین samin عربی چاق،فربه ، ارزشمند و عالی معمولاً در مورد سخن و شعر گفته می شود
سمینه samine عربی مؤنث سمین، چاق،فربه
سمیه somayeh عربی صدای خوش – اوازی که در آن خیر باشد- نام مادر عمار یاسر که از اصحاب پیامبر(ص) بود
سنا sana عربی روشنایی نور بلندی رفعت
سها saha عربی نام کوچکترین ستاره ی دب اصغر که در قدیم چشم پزشکان از آن برای آزمون صحت بینایی استفاده می کرددند
سهیلا soheyla عربی نرم ، ملایم ؛ به علاوه (مؤنث سهیل)
سوده sodeh عربی ساییده ؛ (در اعلام) نام دختر زمعه بن قیس بن عبد شمس ، از زنان رسول خدا (ص)
سومینا somina عربی  
سکینه sakineh عربی (= سکینت) ، آرامش خاطر ؛ (در اعلام) نام دختر امام حسین (ع)
سیما sima عربی روی؛ چهره؛ صورت.ناصیه؛ پیشانی. [قدیمی] علامت؛ هیئت
سرور sarvar عربی شادمانی، خوشحالی

 


 

حرف ش
اسم تلفظ ریشه معنی
شراره sharare عربی درخشش، روشنی، جرقه
شعله   عربی زبانه‌ی آتش ، بخش گرم و نورانی آتش
شفیعه shafiee عربی (مؤنث شفیع) ، شفاعت کننده و شفاعت گر
شقایق shaghayegh عربی (در گیاهی) گلی سرخ رنگ ؛ گیاهی یک ساله و علفی یا کاشتنی این گل که بیشتر در مزارع، دشت ها و دامنه‌های کوهستان می‌روید ؛ کاسه بشکنک
شمیس shamis عربی (مأخوذ از سُریانی) به معنی نور ، روشنایی و روشنایی معنوی
شمیسه shamise عربی مؤنث شمیس ، مصغر شمس
شمیم shamim عربی (در قدیم) بوی خوش .
شمیمه shamimeh عربی واحد شمیم، یک بوی خوش
شهره shohre عربی مشهور ، نامور
شهلا shahla عربی دارای چشم رنگ سیاه چون رنگ چشم میش و (به مجاز) زیبا و فریبنده (چشم) ؛ (در گیاهی) ویژگی نوعی نرگس که حلقه‌ی وسط آن سرخ یا بنفش است ؛ نرگس ، نرگس شهلا
شهیره shahire عربی (مؤنث شهیر) ، مشهور ، معروف (زن) ؛ نامدار و نام آور (زن)
شوکت shokat عربی جاه و جلال ، عظمت ، بزرگی
شیما shima عربی زن خال دار ؛ (در اعلام) دختر حلیمه‌ی سعدیه خواهر رضاعی نبی اکرم (ص)

 


 

حرف ص
اسم تلفظ ریشه معنی
صدف sadaf عربی نوعی جانور نرم تن که قدما اعتقاد داشتند اگر قطره باران در آن جا بگیرد به مروارید تبدیل می شود ، نام سه ستاره به شکل مثلث
صدیقه seddiqe عربی مؤنث صدیق، بسیار راستگو و درستکار، لقب عایشه همسر پیمابر(ص) و لقب مریم(ع)
صغری soqra عربی (مؤنث اصغر) ، کوچک ، کوچکتر ؛ (در اعلام) (فاطمه‌ی صغری) دختر علی بن ابی طالب(ع).
صفیه safiye عربی صفی ؛ (در اعلام) دختر اخطب زوجه‌ی رسول اکرم (ص) و نیز نام یکی از عمه‌های پیامبر (ص)
صنم sanam عربی بت، معشوق، دلبر
صهبا sahba عربی شرابی که مایل به سرخی باشد، شراب انگوری
صابره sabere عربی مؤنث صابر
صادقه sadeghe عربی مونث صادق. راستگو و درستکار
صالحه salehe عربی مؤنث صالح، شایسته و درستکار، نیک، خوب، دارای اعتقاد و عمل درست دینی
صبا saba عربی نسیم ملایمی که از طرف شمال شرق می وزد، پیام رسان میان عاشق و معشوق، نام یکی از شعب بیست و چهارگانه موسیقی قدیم، نام موسیقیدان معروف موسیقی قدیم، نام موسیقیدان معروف ایران
صحرا sahra عربی بیابان ، میدان جنگ ، دشت هموار
    عربی  

 


 

حرف ض
اسم تلفظ ریشه معنی
ضحا zoha عربی در قدیم) زمانی پس از برآمدن آفتاب ، چاشتگاه ؛ آفتاب ، خورشید ؛ سوره‌ی نود و سوم قرآن کریم دارای یازده آیه
ضرغامه zarqame عربی مؤنث ضرغام، شیر درنده ، پهلوان، دلاور

 


 

حرف ط
اسم تلفظ ریشه معنی
طاهره tahere عربی (مؤنث طاهر) ، زن پاک از پلیدی و عیوب . ← طاهر .(در اعلام) لقب حضرت فاطمه(س)
طراوت taravat عربی تر و تازگی ، (در قدیم) (به مجاز) سامان و رونق
طلا tala عربی زر ، فلزی زرد رنگ و قیمتی ؛ (در گفتگو) (به مجاز) هر شیئی یا هر شخص بسیار ارزشمند ؛ (به مجاز) آب طلا
طلعت talaat عربی (در قدیم) چهره ، روی
طلوع tolue عربی دمیدن و برآمدنِ خورشید و مانند آن ؛ (به مجاز) ابتدای روز و (به مجاز) آغاز پیدایش چیزی ؛ (در نجوم) پیدایی و آشکار شدن ستاره هنگامی که تحت الشعاع خورشید نباشد ، مقابلِ غروب
طلیعه taliee عربی  
طناز tannaz عربی ویژگی زن یا دختری که ظاهری زیبا و حرکات و رفتاری دلنشین و همراه با ناز و عشوه دارد ؛ (به مجاز) بسیار زیبا ، دلنشین و فریبنده ؛ (در قدیم) آن که به کنایه و از روی طنز و ریشخند سخن می‌گوید ، طنز گو و ایراد گیر
طنان tanan عربی (در قدیم) پر طنین ، مطنطن ، غرا ؛ (به مجاز) بلند آوازه ، مشهور
طنین tanin عربی انعکاس صوت ، پژواک ؛ حالتی از صدا که دارای تأثیر و نفوذ باشد ؛ خوش آهنگی
طهورا tahura عربی از واژه‌های قرآنی (و انزلنا من السماء ماء طهورا) به معنی پاک کننده ، تطهیر کننده ؛ (به مجاز) پاک و پاکیزه
طوبی toba عربی خیر ، شادی ، سعادت ، بهشت ؛ درختی در بهشت ؛ و همینطور (مؤنث اطیب) به معنی پاکیزه‌تر ، پاکیزه ، نیکو ؛ طوبی به صورت شبه جمله (در عربی) (در قدیم) به معنی خوشا ، (برگرفته از قرآن کریم)
طیبه tayebeh عربی مؤنث طیب، پاک، مطهر، پاکیزه

 


 

حرف ظ
اسم تلفظ ریشه معنی
ظهیره zahire عربی مؤنث ظهیر، پشتیبان، یاور
ظریف zarif عربی دارای اجزا یا ساختار نازک و باریک همراه با ظرافت و تناسب، نکته سنج و نکته دان

 


 

حرف ع
اسم تلفظ ریشه معنی
عامره amere عربی مؤنث عامر، آباد کننده
عایشه ayeshe عربی زن نیکو حال ؛ (در اعلام) دختر ابوبکر و همسر رسول الله (ص)
عذرا ozra عربی دوشیزه ، باکِره ، آشکار ؛ (در اعلام) لقب حضرت مریم مادر حضرت عیسی (ع) ، لقب حضرت فاطمه (س)
عسل asal عربی انگبین، مایع خوراکیِ غلیظ و چسبناکی که زنبور عسل تولید می‌کند ؛ (به مجاز) (در گفتگو) بسیار شیرین و خوش مزه و همینطور بسیار دوست داشتنی و مطلوب
عشرت eshrat عربی خوشگذرانی، کامجویی
عصمت esmat عربی معصوم بودن ، بی‌گناهی ، پاک‌دامنی ، ناموس و عفت زنان ؛ (در قدیم) نگهداری و محافظت؛ (در فلسفه قدیم) ملکه‌ی اجتناب از گناه
عطیه atiye عربی آنچه از سوی خداوند یا از طرف شخصی بزرگ به کسی بخشیده شود ، انعام ، بخشش
عظیمه azime عربی مؤنث عظیم، بزرگ، کلان، با اهمیت، بزرگ، فراوان، بسیار
عفیفه afife عربی مؤنث عفیف، دارای عفت، پرهیزکار، پارسا
عقیله aqile عربی (مؤنث عقیل) ، زن بزرگوار ، هر چیز گرامی و ارجمند ، نفیس
عهدیه ahdiye عربی (عهد + ایه (پسوند نسبت)) ، منسوب به عهد ؛ (به مجاز) زن هم ‌پیمان ، زن پای‌بند به عهد و پیمان
عابده abede عربی (مؤنث عابد) (در قدیم) زنی که بسیار عبادت می‌کند
عادله adele عربی مؤنث عادل،بانوی با انصاف
عارفه arefeh عربی زن عارف ؛ (در قدیم) مهربانی و نیکی (عارفت)
عاطفه atefeh عربی عربی محبت و مهربانی، عطوفت
عاقله aghele عربی مؤنث عاقل،دارای عقل و فهم زیاد
عالمه aleme عربی (مؤنث عالم) دانشمند (زن) ، آگاه
عالیه aliye عربی (مؤنث عالی)، عنوانی احترام آمیز برای زنان ، عالی مقام (زن)

 


 

حرف غ
اسم تلفظ ریشه معنی
غمزه qamze عربی حرکت چشم و ابرو برای برانگیختن توجه دیگری، کرشمه، ناز
غزال ghazal عربی نوعی آهوی ظریف اندام و بسیار تندرو با چشمان درشت سیاه ؛ (در قدیم) (به مجاز) معشوقه‌ی زیبا
غزاله ghazale عربی (در قدیم) نوعی آهو بره‌ی ماده ؛ (به مجاز) آفتاب ، چشمه‌ی آفتاب ؛ (در اعلام) به قولی نام مادر امام چهارم علی بن حسین (ع) بوده است
غزل ghazal عربی (در ادبیات) نوعی شعر ، شعر عاشقانه ؛ (در موسیقی ایرانی) هر نوع سخن آهنگین [معمولاً به زبان فارسی] که به آواز یا همراه سازها خوانده می‌شده است

 

 

حرف ف
اسم تلفظ ریشه معنی
فهیمه fahimeh عربی  
فوزیه fuziye عربی زن پیروز در هر کار و امری ، رستگار و موفق
فتانه fattane عربی بسیار زیبا و دلفریب
فرح farah عربی شادمانی، سرور
فریده farideh عربی  
فصیحه fasihe عربی (مؤنث فصیح) ، ویژگی سخن یا بیانی که روان ، روشن و شیواست و شنونده و خواننده آن را به سهولت در می‌یابد ، دارای فصاحت ، ویژگی آن‌که سخنش روان ، روشن ، خالی از ابهام و دارای فصاحت باشد. به طور روشن و آشکار، دور از ابهام ، همراه با فصاحت
فائزه faezeh عربی فایزه ، نایل، رستگار
فائقه faeghe عربی  
فادیا fadiya عربی نجات یافته
فارهه farehe عربی دختر زیبا و با نمک ؛ دختر جوان
فاطمه fateme عربی زنی که بچه خود را از شیر گرفته باشد، نام دختر پیامبر(ص)
فاطمه زهرا fatemeh zahra عربی (در اعلام) ام ابیها و ام الائمه و ام الحَسنین ، صدیقه کبری دختر رسول خدا (ص) و خدیجه دختر خویلد
فاطیما fatima عربی  

 


 

حرف ک
اسم تلفظ ریشه معنی
کبری kobra عربی کبرا،بزرگ، کبیر
کبریا kebriya عربی عظمت ، بزرگی
کلثوم kolsum عربی نام یکی از دختران حضرا علی (ع)
کوثر kosar عربی نام چشمه ای در بهشت، نام سوره ای در قرآن کریم که یکی از شأن نزول‌های آن تولد حضرت فاطمه است
کوکب kokab عربی ستاره، گلی زینتی، درشت و پُرپَر به رنگهای ارغوانی، سفید، قرمز، زرد، یا بنفش

 


 

حرف ل
اسم تلفظ ریشه معنی
لطیفه latife عربی مؤنث لطیف. سخن نیکو و پسندیده که باعث شادی و انبساط می‌شود. نکتۀ نغز. امر بسیاردقیق که قابل درک است و قابل بیان نیست
لمیا lamya عربی زن گندمگون لب ؛ (در اعلام) نام یکی از زنان محدثه در اسلام
لمیس lamis عربی زنی با پوست نازک و لطیف
لنا lana عربی نصیب و بهره.
لیلا leyla عربی (در اعلام) دختر مسروق ، همسر امیرالمؤمنین علی (ع)
لیلی leili عربی سرخوشی از می ؛ درازترین و تارترین شب ؛ (در قدیم) از الحان موسیقی قدیم ایرانی ؛ (در اعلام) لیلی دختر حطیم از زنان پیامبر اسلام (ص) ؛ لیلی زنی از قبیله‌ی بنی عامر عرب که طرف عشق مجنون قرار گرفت (لیلی و مجنون)
لیلیا lilia عربی شب ؛ (در عربی) لیل ؛ [هزاورش LYLYA (در پهلوی) shap (شب)]

 


 

حرف م
اسم تلفظ ریشه معنی
مائده maede عربی خوردنی ، طعام ؛ سفره‌ای که بر آن غذا می‌گذارد ؛ سوره‌ی پنجم از قرآن کریم
ماجده majede عربی مؤنث ماجد ، دارای مجد و بزرگی ، بزرگوار
ماریه mariye عربی زنِ سفید و براق ، بسیار درخشنده ؛ (در اعلام) نام همسر قبطی پیغمبر اکرم (ص) و مادر ابراهیم ابن محمد پسر حضرت رسول (ص)
متینه matine عربی  
محبوبه mahbobe عربی نام گیاهی (محبوبه‌ی شب)؛ محبوب ؛معشوق، معشوقه
محدثه mohadese عربی مؤنث محدث ، گوینده سخن. یکی از القاب حضرت زهرا (س)
محسنه mohsene عربی (مؤنث محسن) ، (در قدیم) آراسته و زیبا ؛ زن احسان کننده ، زن نیکوکار
محنا   عربی به حَنا خضاب کرده ، مخضب به حَنا
محیا mahya عربی حیات ، زندگی
مرحان   عربی شادمانی و فرح
مرسا   عربی استوار گشتن، واقع شدن و ثابت گردیدن
مرضیه marziye عربی مرضی ، پسندیده
مروانه marvane عربی نام همسر ساقی دربار ولید از خلفای اموی
مریس maris عربی چیزی لغزان و تابان. خرمای تر که در آب و شیر و جز آن نهاده شود
مریم maryam عربی (در گیاهی) گل سفید خوشه‌ای خوشبو و دارای عطر با دوام ، و نیز گیاهی علفی ، پایا و زینتیِ این گل که از خانواده‌ی سوسن است و پیاز دارد ؛ نام سوره‌ی نوزدهم از قرآن کریم دارای نود و هشت آیه ؛ (در اعلام) مریم عذرا مادر عیسی (ع) دختر عِمران و از نسل داوود .
مسرور masror عربی شاد ، خوشحال .
مطهره motahare عربی مؤنث مطهر ، پاک و مقدس ، منزه
معصومه masome عربی (مؤنث معصوم) (در قدیم) زن بی‌گناه و پاک . ← معصوم ؛ (در اعلام) لقب حضرت فاطمه (معصومه) خواهر گرامی امام رضا (ع) .
معظمه moazame عربی بزرگ
ملوک molok عربی (جمعِ مِلَک) پادشاهان
ملیسا melisa عربی زمانی بین مغرب و نماز عشا ، ماه صَفر ، ماهی بین آخر گرما و زمستان
منصوره mansoreh عربی مؤنث منصور ، یاری داده شده ، پیروزشده ، پیروز
منظر manzar عربی آنچه بر آن نظر بیفتد و به چشم دیده شود ؛ جلوه‌ی ظاهری هر شخص و (به مجاز ) صورت و چهره ، در مقابلِ مَخبَر ؛ (در قدیم) منظره .
منوره monavare عربی روشن ، درخشان
منیر monir عربی ویژگی آنچه از خود نور داشته باشد ، در مقابلِ مستنیر؛ درخشان ، تابان ، روشن .
منیره monire عربی نورانی و روشن و درخشان و آشکار
مهبا mahba عربی (در قدیم) ساییده و نرم شده
مهدا mahda عربی اول شب ، قسمتی از شب
مهدیه mahdiye عربی مؤنث مهدی ، عروس. کسی که خداوند رستگاری را و راه راست را برایش تعیین کرد
مهلا mahla عربی دوستانه ، آهسته. در فارسی به معنی مانند ماه است
مهنا mahna عربی در خور ، شایسته ؛ (در قدیم) گوارا و خوش ؛ دور از رنج
مولود molod عربی آن که به دنیا آمده ، زاده شده ، فرزند ؛ تولد ، میلاد ؛ (به مجاز) نتیجه ، حاصل ؛ (در احکام نجوم) زمان تولد
مونا mona عربی صاحب دساتیر کلمه‌ی ‘ مانا ‘، که نام خدای عز و جل است به ‘ مونا’ تصحیح کرده و آورده است. منا ، امیدها
مونس mones عربی هم نشین و همراز ، همدم
مکرمه mokarameh عربی (مؤنث مُکَرم) ، زن گرامی و عزیز کرده
مکیه makiye عربی اهل مکه ، مربوط یا متعلق به مکه
میسا misa عربی (عربی ، مَیساء) زنی که با برازندگی و تکبر راه می‌رود ، متکبر و با تبختر راه می‌رود
میسان misan عربی ستاره ای در صورت فلکی جوزا
میلانا milana عربی مونث میلان ، خواهش ، میل ، آرزو
میمنت meymanat عربی سعادت ، فرخندگی ، مبارکی

 


 

حرف ن
اسم تلفظ ریشه معنی
نادره nadere عربی مؤنث نادر، آنچه به ندرت یافت شود، کمیاب، بی همتا
نادی nadi عربی ندا دهنده، ندا کننده
نادیه nadiye عربی ندادهنده ، صدا کننده ، مؤنث نادی
ناریه nariye عربی آتشی، آتشین
نجلا najla عربی زنی که دارای چشمان درشت است
نجمه najme عربی مؤنث نجم،ستاره
نجیبه najibeh عربی مؤنث نجیب، شریف، اصیل،عفیف، پاکدامن
ندا neda عربی صدای بلند، فریاد، بانگ
ندیمه nadimeh عربی مؤنث ندیم ،همنشین و هم صحبت، به ویژه با بزرگان
نرجس narjas عربی معرب از فارسی،نرگس، نام همسر امام حسن عسگری(ع) و مادر حضرت مهدی(ع)
نسا nesa عربی زنان، نام سوره ای در قرآن کریم
نسیبه nasibeh عربی (در قدیم) دارای اصل و نسب ؛ خویشاوند و نزدیک ؛ (در اعلام) نام یک زن صحابی شجاع از بنی نجار که در هنگام ظهور اسلام به پیغمبر اکرم (ص) ایمان آورد و در سلک صحابه‌ی وی در آمد و در جنگ‌ها شرکت و مردانه دوشادوش مسلمانان پیکار می‌کرد .
نسیم nasim عربی باد ملایم و خنک ، باد بسیار آرام ؛ (در قدیم) بوی خوش ؛ (در عرفان) تجلی جمالی الهی و رحمت متواتر و نفس رحمانی را گویند .
نصرت nosrat عربی یاری ، کمک ؛ (در قدیم) پیروزی ، فتح .
نصیبه nasibeh عربی سهم کسی از چیزی، بهره ، سرنوشت، تقدیر
نغمه naghme عربی (در موسیقی) آهنگ یا ملودی ؛ آواز ، تصنیف یا صوت موسیقیایی که از آلات موسیقی بر می‌خیزد
نفیسه nafise عربی (مؤنث نفیس) ، گران‌بها ، قیمتی ؛ (در قدیم) ارجمند و گرامی ؛ (در اعلام) نفیسه دختر حسن بن زید از خاندان گرامی امام حسن مجتبی (ع) که بانویی خداپرست ، عارف و زاهد بود.
نوریه noriye عربی (نور + ایه/iyye/ (پسوند نسبت)) ، منسوب به نور؛ روشن و درخشان؛ (به مجاز) زیبارو .
نیره nayyere عربی روشن ، منیر ، بسیار درخشان .
    عربی  

 

 

حرف و
اسم تلفظ ریشه معنی
واله valeh عربی عاشق بی قرار، شیفته و مفتون
والیه valiye عربی (مؤنث والی) (در قدیم) حاکم و پادشاه و سلطان (زن)
وجیهه vajihe عربی زیبا، خوشگل،دارای قدر و منزلت نزد مردم
وحیده vahideh عربی مؤنث وحید، یگانه، یکتا، بی نظیر
ورشان varshan عربی نوعی کبوتر صحرایی تیره‌رنگ با دُمی سفید؛ قمری.
وسیم vasim عربی دارای نشان زیبایی، زیبا
وسیمه vasimeh عربی مؤنث وسیم، دارای نشان زیبایی، زیبا
وصال vesal عربی رسیدن به چیزی یا کسی و به دست آوردن آن یا او، لقب شاعر بزرگ قرن دوازدهم، میرزامحمد شفیع شیرازی
وفا vafa عربی پایدار بودن در قول و قرار، تعهد و دوستی

 


 

حرف ه
اسم تلفظ ریشه معنی
هدی hoda عربی (در قدیم) هدایت کردن ، هدایت ، راهنمایی ؛ رسیدن به حق و حقیقت ؛ راه راست ، مسیر درست ؛ (به مجاز) دین هدایت ، اسلام .
هدیه hediyeh عربی آنچه به مناسبتی یا به رسم یادگار به نشانه‌ی محبت به کسی داده می شود ، پیش‌کش ، ارمغان ، کادو ؛ (احترام آمیز) قیمت خرید و فروش قرآن کریم ؛ (در قدیم) رونمای عروس ؛ (در قدیم) موهبت و عطای خداوند .
هرمیس hermis عربی شیر یا کرگدن
هلما helma عربی از القاب حضرت زینب به معنای خیلی صبور
هنیا   عربی به فتح ه ، گوارا باد ، نوش باد
هانیا haniya عربی مؤنث هانی- مادر مهربان و دلسوز. (هانی + ا (پسوند نسبت)) منسوب به هانی ؛ مسرور و شاد .
هانیه haniye عربی شادمان ، خوشبخت. مؤنث هانی- مادر مهربان و دلسوز
هایده hayedeh عربی توبه کننده، به حق بازگردنده. آشکار ، نمایان ، هویدا .

 


 

حرف  ی
اسم تلفظ ریشه معنی
یسری   عربی مایه گشایش و آسانی ، دختر خوش قدم. طرف چپ؛ دست چپ
یمنا   عربی (در قدیم) راست ، سمت راست ، در مقابلِ یُسری ؛ مبارک ، بسیار با برکت















 

  • اسم های پسرانه
حرف آ
اسم تلفظ ریشه معنی
آیت ayat عربی آیه،نشانه،شخص برجسته و شاخص،شخص بسیار زیبا رو
آبدین abdin عربی جاودانه ها ، جمع آبد(به کسر ب)
آدی adi عربی امین تر ، امانت دار تر
آصف asef عربی (عربی از عبری) (اَعلام) ۱) آصف [ابن برخیا]، نام دبیر یا وزیر حضرت سلیمان نبی(ع) که در قرآن کریم ذکر آن رفته است؛ ۲) (در قدیم) عنوان و لقبی بوده برای وزیران.
آلا ala عربی نعمتها،نیکیها
آنوشه anushe عربی خوشی و شادی ، داماد ، پادشاه نوجوان

 


 

حرف ا
اسم تلفظ ریشه معنی
ابوالفضل abolfazl عربی خداوند و صاحب هنر، کنیه دینار، لقب چهارمین فرزند علی(ع)
ابوالقاسم abolqasem عربی پدر قاسم، کنیه پیامبر(ص)
ابوبکر abobakr عربی نام خلیفه اول و پدر عایشه همسر پیامبر (ص)
ابوذر abozar عربی ابوذر،نام یکی از صحابه پیامبر(ص)
ابوریحان abureyhan عربی نام ریاضیدان و فیلسوف ایرانی در قرن چهارم و پنجم، ابوریحان بیرونی
ابومسلم abomoslem عربی نام رهبر سیاه جامگان که دولت بنی امیه را سرنگون کرد و بنی عباس را به قدرت رساند
احتشام ehtesham عربی ۱- جلال، بزرگی، شکوه، عظمت؛ ۲- (در قدیم) بزرگداشت، تکریم؛ ۳- (درقدیم) تکبر، غرور.
احد ahad عربی ۱- یگانه، یکتا، بی‌مانند؛ ۲- از نام‌های خداوند؛ ۳- یکی، یک نفر، یک از.
احسان ehsan عربی ۱- خوبی، نیکی، نیکویی؛ ۲- (به مجاز) بخشش، انعام، نیکویی کردن؛ ۳- (در تصوف) نیکی کردن در مقابل بدی دیگران.
احمد ahmad عربی بسیار ستوده، یکی از نامهای پیامبر(ص)
احمدرضا ahmad reza عربی ۱- از نام‌های مرکب؛ ۲- کسی که به اوصاف خشنودی و ستوده متصف است. + ک احمد و رضا.
احیا ehya عربی زندگان، نامی برای شبهای نوزدهم، بیست و یکم، و بیست وسوم ماه رمضان، در اصل احیاء
ادریس edris عربی (اَعلام) نام یکی از پیامبران که در قرآن کریم نیز دو بار ذکرش آمده و او را با خَنوع و هِرمِس یکی می‌دانند،. [از این جهت او را ادریس می‌گفتند که بسیار درس می‌گفته و بیش از هر چیز به درس دادن اشتغال داشته، در تورات ادریس همان «اخنوخ»و «خنوخ» است].
ادنا edna عربی ۱- از واژه های قرآنی؛ ۲- (در قدیم) کمترین، جزئی ترین؛ ۳- پایین تر؛ ۴- پایین ترین، نازل ترین.
ادیان edyan عربی جمع دین در عربی. در فارسی کنایه از مرد درشت هیکل و قوی – مرکب تندرو و فربه
ادیب adib عربی ۱- زیرک، ۲- نگاهدارنده‌ی حد همه چیز؛ ۳- بافرهنگ، دانشمند؛ ۴- خداوند ادب؛ ۵- آن که در علوم ادبی تخصص دارد، متخصص ادبیات، سخن‌دان، سخن شناس؛ ۶- (در قدیم) آراسته به ارزش‌های اخلاقی، آداب‌دان؛ ۷- (اَعلام) ادیب پیشاوری: [۱۲۲۲-۱۳۰۹ شمسی]، ادیب و شاعر فارسی زبان متولد پیشاور، متخلص به ادیب، که در ایران به تدریس فلسفه و ادبیات پرداخت و جمعی از ادیبان ایران شاگرد او بودند.
ارتیان artiyān عربی منسوب به آتش – آتشکده – برافروخته مثل آتش
ارشا arsha عربی ۱- آهو بره‌ای که قوی گردد و همپای مادر بدود؛ ۲- (به مجاز) چالاک و گریز پا. [در ایران باستان ارشا (e(a)šā) به معنی دلیرمرد است و نیز نام نیای داریوش پسر ویشتاسب هخامنش در کتیبه ی بیستون می باشد].
ارشاد ershad عربی ۱- رهبری، هدایت کردن، راه نمودن؛ ۲- راهنمایی، نشان دادن راه درست.
اریس eris عربی ۱- زیرک، هوشیار؛ ۲- کشاورز، برزگر؛ ۳- امیر. رئیس.
اسامه osame عربی ۱- (اَعلام) نام چند تن از صحابیان پیامبر اسلام(ص) از جمله اسامه‌ ابن‌ زید؛ ۲- اُسامه اسم خاص است برای شیر؛ به تعبیری این واژه به معنی شیر بیشه، اسد؛ ۳- (به مجاز) دلیر و شجاع می‌باشد.
اسد asad عربی ۱- شیر، شیر درنده؛ ۲- کنایه از شجاعت و بی‌باکی؛ ۳- (اَعلام) نام چند تن از افراد در تاریخ از جمله برخی از اصحاب پیامبر اسلام(ص).
اسدالله asadollāh عربی ۱- شیرخدا؛ ۲- (اَعلام) ۱) از القاب حضرت علی(ع)؛ ۲) لقب حمزه سیدالشهدا عموی پیامبر اسلام(ص).
اشرف ashraf عربی ۱- گرانمایه تر، شریف‌تر؛ شریف‌ترین، والاترین؛ ۲- (در قدیم) بالاتر؛ ۳- (اَعلام) نام پیشین شهر بهشهر در استان مازندران.
اشعیا ašeiyā عربی نجات یهوه، نام یکی از پیامبران بزرگ بنی اسرائیل
اصغر asqar عربی کوچکتر، خردتر، کِهتر. [این نام به اعتبار نام حضرت علی اصغر(ع) فرزند کوچک امام حسین(ع) شرف و رواج دارد].
افضل afzal عربی فاضل‌تر، برتر از دیگران در علم و هنر و اخلاق و مانند آنها، برترین، بالاترین.
امیر amir عربی پادشاه، حاکم، درجه‌ای پایین‌تر از پادشاه، فرمانده‌ی سپاه، سردار، سپهسالار.
امیرحسین amir hossein عربی امیر خوب و نیکو، پادشاه نیک، حاکم صاحب جمال.
امیررضا amir reza عربی پادشاه راضی و خشنود، فرمانده و سردار خشنود و خوشدل.
امیرطاها amir taha عربی از نام‌های مرکب، ی امیر و طاها (طه).
امیرعباس amir abbas عربی (به مجاز) امیر شجاع و دلاور، پادشاه و حاکم چون شیر.
امیرعلی amir ali عربی امیر و حاکم بزرگ و بلند قدر، پادشاه شریف و توانا.
امیر محمد amir mohammad عربی امیر بسیار تحسین شده وپادشاه ستایش شده.
امیرمهدی amir mahdi عربی امیر هدایت شده، فرمانروای ارشاد گردیده.
امیرنظام amir nezam عربی مرکب از امیر( پادشاه) + نظام (مجموعه سپاهیان یک کشور، ارتش) ، در دوره قاجار، عنوان و سمت فرمانده کل قوای نظامی
امین amin عربی ۱- امانتدار، زنهاردار؛ ۲- طرف اعتماد، معتمد؛ ۳-(اَعلام) ۱) از القاب پیامبر اسلام(ص) پیش از بعثت؛ ۲) ‌لقب جبرئیل؛ ۳) لقب ابو عبدالله محمّد: ششمین خلیفه‌ی عباسی [۱۹۳-۱۹۸ قمری] که برادرش مأمون به تحریک ایرانیان بر او شورید و او به دست طاهر سردار ایرانی کشته شد.
اویس oveys عربی (اَعلام) ۱) نام یکی از عارفان و پارسایان و تابعین صدر اسلام، مشهور به اویس قرنی [قرن اول هجری] که حدیث نبویِ «انّی اَشَم رائحه الرحمن من جانب الیمن» [من رایحه و عطر خداوند را از جانب یمن حس می‌کنم] راجع به اوست؛ ۲) نام دو تن از شاهان جلایری از سلسله‌ی جلایریان در قرن ۸ و۹ هجری.
اکبر akbar عربی ۱. بزرگ‌تر. ۲. بزرگسال‌تر.
ایمان iman عربی اعتقاد به وجود خداوند و حقیقت رسولان و دین ، در مقابل کفر.

 


 

حرف ب
اسم تلفظ ریشه معنی
باقر bagher عربی ۱- (در قدیم) شکافنده، گشاینده؛ ۲- (اَعلام) ۱) لقب محمّد ابن علی امام پنجم شیعیان محمّد باقر(ع). [همه ی مؤلفان در مذاهب شیعه و سنی سبب ملقب شدن آن حضرت را به «باقر» دانش فراوان او دانسته‌اند]؛ ۲) «باقرخان» ملقب به سالار ملی، از رهبران مجاهدان مشروطه خواه.
برات barat عربی اعمال نیک و خیرات – همچنین شب نیمه شعبان که احیا و شب زنده داری در آن بسیار توصیه شده است.
برهان borhan عربی ۱- دلیل، حجت، حجت روشن، دلیل قاطع؛ ۲- از واژه‌های قرآنی؛ ۳- اصطلاحی در منطق و فلسفه؛ ۴- (اَعلام) ۱) نام پادشاهی از طبقات سلاطین اسلام؛ ۲) محمّدحسین ابن خلف تبریزی (برهان) فرهنگ نویس ایرانی [قرن ۱۱هجری] ساکن هند و مؤلف برهان قاطع.
بسام bassam عربی ۱- بسیار تبسم کننده، خوشرو، خندان، گشاده روی؛ ۲- (اَعلام) یکی از شاعران فارسی گوی پس از اسلام در زمان یعقوب بن لیث.
بسیم basim عربی خندان چهر، گشاده روی، شادمان، مسرور، خرم و خوشحال.
بشیر bashir عربی ۱- مژده دهنده در مقابل نذیر، مژده آور، مژده رسان، بشارت دهنده؛ ۲- (اَعلام) ۱) از القاب پیامبر اسلام(ص)؛ ۲) بشیر ابن سعد ابن ثَعلَبه، ابونعمان صحابی انصاری خَزرَجی که در پیمان عَقَبه و تمامی غزوه ها شرکت داشت.
بصیر basir عربی ۱- بینا؛ ۲- (به مجاز) آگاه؛ ۳- از نام‌ها و صفات خداوند؛ ۴- دانا، بیننده، روشن بین؛ ۵-(اَعلام) ۱) ابوعلی بَصیر کاتب، شاعر و مترسّل نابینای شیعی [قرن ۳ هجری]؛ ۲) حسین ابن علی بَصیر مشهور به ابن زکوم (زقوم) شاعر نابینای مادر زاد شیعی اهل حِلّه در عراق [قرن ۱۳و ۱۴هجری].
بلال balal عربی ۱- آب و هر آن چه که، گلو را تر کند؛ ۲- (اَعلام) ابن رباح حبشی نام مؤذن و خازن و از یاران خاص و صمیمی پیامبر اسلام(ص).
بهلول bohlol عربی ۱- به معنای مرد خنده رو؛ ۲- مهتر نیکو روی؛ ۳- جامع همه‌ی خیرات؛ ۴- (در حوزه های فرهنگی غیر عرب نظیر تاجیک) به معنی گول و لوده؛ ۵- (در شمال افریقا) به معنای عام ساده دل است؛ ۶- (اَعلام) ابو وُهیب ابن عَمرو مغیره، فرزانه‌ای دیوانه نما (از عُقلاءالمجانین) [قرن ۲ هجری] و از شاگردان امام جعفر صادق (ع) که در زمان هارون با تظاهر به دیوانگی از خلافت انتقاد می‌کرد.

 


 

حرف ت
اسم تلفظ ریشه معنی
تمیم tamim عربی ۱- تمام و کامل؛ ۲- استوار، سخت؛ (اَعلام) نام چند تن از صحابه و اشخاص در جهان اسلام.
تراب torab عربی خاک، زمین
تقی taghi عربی پرهیزکار ، لقب امام نهم شیعیان ، نام صدر اعظم ناصرالدین شاه مشهور به امیرکبیر
تیما tima عربی دشت و بیابان
توحید tohid عربی یگانه دانستن خداوند، یکتاپرستی

 


 

حرف ث
اسم تلفظ ریشه معنی
ثاقب saqeb عربی ۱- هوشیار، تند دریابنده (ذهن، فکر)؛ ۲- روشن، فروزان.
ثامر samer عربی مثمر، میوه دهنده، میوه دار.

 


 

حرف ج
اسم تلفظ ریشه معنی
جابر jaber عربی ۱- شکسته بند؛ ۲- ستمگر، ستمکار، جبار؛ ۳-(در لاتین) Jeber یا jabir ؛ ۴- (اَعلام) ۱) نام ابن حیان ازدی کوفی شیمیدان مسلمان ساکن کوفه معروف به جابر ابن حیان [قرن۲ هجری]؛ ۲) جابر انصاری ابن سفیان، معروف به جابر ابن انصاری، صحابی پیامبر اسلام(ص)، ساکن مدینه، که حدیثهایی از او نقل شده است. [قرن اول هجری].
جاسم jasem عربی نامی از نامهای مردان . مانند قاسم و یاسم و صورتی دیگر از قاسم .
جبار jabar عربی ۱- از صفات خداوند؛ ۲- یکی از صورت‌های فلکی؛ ۳- پادشاه و حاکمی که سلطه و قدرت دارد.
جرجیس jerjis عربی ۱- گل سیاه؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام پیامبری از بنی‌اسرائیل که به انواع عقوبت او را می‌کشتند، باز به امر الهی زنده می‌شد و امتِ خود را دعوت می‌کرد؛ ۲) جرجیس ابن جبریل ابن بختیشوع [حدود ۱۵۲ هجری] رییس بیمارستان جندی شاپور و پزشک منصور خلیفه‌ی عباسی؛ ۳) جرجیس قدیس جرج [حدود ۳۰۳ میلادی] قدیس مسیحی اهل کاپادوکیه در آسیای صغیر، که بر اساس افسانه‌ها با کشتن اژدها، دختر شاه را از جنگش رهانید.
جعفر jafar عربی ۱- جوی، رود؛ ۲- ناقه‌ی پر شیر؛ ۳- (اَعلام) ۱) ابوعبدالله جعفر ابن محمّد [۸۰-۱۴۸ قمری] ششمین امام شیعیان (= امام صادق(ع))، که اساس فقه شیعه به او منسوب است؛ ۲) جعفرابن ابی طالب: [قرن اول هجری] صحابی و پسر عم پیامبر اسلام(ص) و برادر حضرت علی(ع) [= جعفر طیار]، که در جنگ با کافران در مؤته کشته شد؛ ۳) جعفر برمکی: [۱۸۷ هجری]دولتمرد ایرانی وزیر و ندیم هارون الرشید که به فرمان او کشته شد؛ ۴) جعفر بایسنقری: [۸۹۰ هجری] خوشنویس ایرانی از مرد تبریز، شاهنامه بایسنقری به خط اوست؛ ۵) جعفرخان زند: شاه ایران [۱۱۹۹-۱۲۰۳ قمری]، از سلسله‌ی زند، که با کشته شدن او به دست خویشاوند خودش، راه برای پیروزی آقامحمّدخان قاجار هموار شد.
جلال jalal عربی ۱- بلند پایگی، عظمت، بزرگی؛ ۲- از صفات خداوند که به مقام کبریایی او اشاره دارد.
جلیل jalil عربی ۱- بلند مرتبه، بزرگوار؛ ۲- بزرگ، شکوهمند؛ ۳-از نام‌ها و صفات خداوند؛ ۴- (اَعلام) منطقه‌ی تاریخی زراعتی در شمال فلسطین در شرق رود اردن [= جلیله] که به دو بخش جلیل سفلا و جلیل علیا تقسیم می‌شود، بنا به روایت انجیل مرکز اصلی رسالت حضرت عیسی(ع) بوده است.
جمال jamal عربی ۱- زیبایی؛ ۲- (به مجاز) مایه‌ی زیبایی و زینت بخش؛ ۳- (در تصوف) جلوه‌های الطاف خداوندی.
جواد javad عربی ۱- بخشنده، با سخاوت؛ ۲- از نام‌ها و صفات خداوند؛ ۳- (اَعلام) لقب امام محمّد ابن علی ابن موسی‌الرضا ابن جعفر(ع) [۱۹۵-۲۲۰ قمری] (= امام جواد) نهمین امام شیعیان

 


 

حرف ح
اسم تلفظ ریشه معنی
حاتم hatam عربی ۱- به معنی حاکم، قاضی، داور؛ ۲- (اَعلام) رییس قبیله و شاعر عرب [قرن۷ میلادی] که به بخشش و دلاوری معروف بود و داستانهای فراوانی درباره‌ی او و خانواده‌اش به عربی و فارسی نوشته شده است.
حارث hares عربی ۱- (در قدیم) کشاورز، برزگر؛ ۲- (اعلام) ۱) حارث بن ابی شعر [قرن ششم میلادی] بزرگترین فرمانروای غسانی و اولین پادشاه این سلسله؛
حافظ hafez عربی نگهبان ، آن که تمام یا بخشی از قرآن را از حفظ کرده است ، لقب شاعر بزرگ قرن هشتم ، خواجه شمس الدین محمد شیرازی
حامد hamed عربی سپاس‌گزار.
حامی hami عربی ۱- منسوب به حام پسر نوح، از اولاد حام؛ ۲- آن که پشتیبان و نگهبان کسی یا چیزی است، حمایت کننده، پشتیبان.
حامین hamin عربی  
حبیب habib عربی دوست ، یار ، معشوق
حجت hojat عربی ۱- آنچه با آن بتوان ادعایی را ثابت کرد، دلیل، برهان؛ ۲- (در قدیم) پیشوا، رهبر.
حداد haddad عربی ۱. آهنگر. ۲. آهن‌فروش. ۳. دربان. ۴. زندانبان.
حسام hesam عربی (در قدیم) شمشیر تیز و برنده.
حسان hesan عربی ۱- بسیار نیکو، بسیار خوب، نیکروی؛ ۲- (اَعلام) حسان ابن ثابت [قرن اول هجری] شاعر عرب ملقب به «شاعر پیامبر» بعدها از هواداران معاویه شد.
حسام الدین hesamoddin عربی ۱- (در قدیم) شمشیر دین؛ ۲- (اَعلام) ۱) حسام‌الدین چلبی: [۶۲۲-۶۸۳ قمری] صوفی اهل آسیای صغیر، از تبار ایرانی (مردم ارومیه)، مرید، شاگرد، دوست و جانشین مولوی، که مثنوی مولوی به خواهش و بنام او سروده شده است؛ ۲) حسام‌الدین خلیل: اتابک لر کوچک [قرن ۷ هجری] که به دست سردار خلیفه‌ی بغداد کشته شد و جسدش را سوزاندند؛ ۳) حسام‌الدین علی: از شاهان آل شنسب، که نظامی عروضی [در سال ۵۵۰ هجری] چهارمقاله را به نام او نوشته است؛ ۴) حسام‌الدین عمر: اتابک لر کوچک [۶۹۳ هجری]، که بر اثر مخالفت امیران جایش را به صمصام‌الدین محمود داد و با او در حکومت شریک شد. در سال ۶۹۵ هجری به فرمان غازان خان کشته شد.
حسن hasan عربی حَسَن در لغت صفت مذکر از حُسن به معنای نیکو و زیباست . و نیز از «حَسَنَ یَحسُنُ حُسناً» به معنی زیبا شد و نیکو شد . بقول حافظ: جمال حسن در حّد نصاب است زکاتم ده که مسکین و فقیرم همچنین به معنای ملاحت، بهجت و صحت بکار می رود . حسن نام دومین امام معصوم فرزند امام علی (ع) و فاطمه زهرا (س) است
حسیب hasib عربی ۱- (در قدیم) دارای فضل و کمال اکتسابی یا ذاتی، بزرگوار؛ ۲- از اسامی خداوند.
حسین hossein عربی مصغر حسن به معنی خوب ، نیکو و صاحب جمال است حسین نام مبارک سومین امام معصوم و فرزند علی امام (ع) و فاطمه (س)است
حشمت heshmat عربی ۱. بزرگی. ۲. بزرگواری. ۳. [قدیمی] شرم؛ حیا. ۴. [قدیمی] غضب.
حفیظ hafiz عربی ۱. نگه‌دارنده؛ نگهبان؛ مراقبت‌کننده. ۲. از نام‌های خداوند.
حمزه hamze عربی ۱- شیر، شیر بیشه؛ ۲- (اَعلام) ۱) حمزه ابن عبدالمطلب: [حدود ۵۳ پیش از هجرت – ۳ هجری] عموی پیامبر اسلام(ص)، از نخستین مسلمانان و از دلاوران عرب، که در جنگ اُحُد شهید شد و سیدالشهدا لقب یافت؛ ۲) حمزه‌ی اصفهانی: [قرن ۴ هجری] ادیب و مورخ عربی نویس ایرانی، از آثار اوست: تاریخ پیامبران و شاهان و کتابُ التَنبیه.
حمید hamid عربی پسندیده. – ستوده، ستایش شده.
حمیدرضا hamidreza عربی از نام‌های مرکب، حمید و رضا.
حمیم hamim عربی ۱. آب گرم. ۲. (صفت) دوست. ۳. (صفت) گرم.
حنان hanan عربی ۱- آرزومند، مشتاق؛ ۲- بخشاینده؛ ۳- بسیار مهربان؛ ۴- نوحه و زاری کننده؛ ۵- از نام‌های خداوند.
حنیف hanif عربی ۱- درست و پاک، راستین؛ ۲- (در ادیان) معتقد به یگانگی خداوند، خداپرست پیش از ظهور اسلام.
حنین hanin عربی (مصغر حِنّ) ۱- به معنی «جماعتی کوچک از جنّیان»؛ ۲- (اَعلام) ۱) درّه‌ای بر سر راه مکه به طائف، که در سال ۸ هجری، هنگام بازگشت پیامبر اسلام(ص) و یارانش از مکه، در آنجا میان آنان با کافران جنگ درگرفت (غزوه‌ی حُنین) و به پیروزی مسلمانان انجامید؛ ۲) حُنین ابن اسحاق: [۱۹۴-۲۶۰ قمری] پزشک و کشیش نسطوری، از مردم عراق، پزشک متوکل خلیفه، که در بغداد به ترجمه‌ی نوشته‌های افلاطون، ارسطو و دیوسکوریدس اشتغال داشت. از جمله کتاب‌های اوست: ده مقاله در چشم پزشکی و مقدمات پزشکی، هر دو به عربی.-(در قدیم) زاری ، ناله ، نوحه ؛ اشتیاق .
حیدر heydar عربی ۱- شیر، اسد؛ ۲- (اَعلام) لقب حضرت علی(ع).

 


 

حرف خ
اسم تلفظ ریشه معنی
خیر علی kheyr ali عربی اسامی پسرانه و دخترانه خیرعلی نوع: پسرانه ریشه اسم: عربی معنی: خیری که از علی(ع) رسیده است ، آن که خبر و نیکی اش چون خیر و نیکی علی(ع) است
خالد khaled عربی پاینده؛ جاوید؛ جاودان؛ همیشگی؛ دائمی.
خضر khezr عربی ۱- (اَعلام) ۱) پیامبری که بنا به روایات با شستشو در چشمه‌ی آب حیات عمر جاودان یافته است. او پیوسته گرد جهان می گردد و درماندگان را یاری می‌کند و گاه بر برخی اولیا ظاهر می‌شود؛ ۲) خضر اتابک لر کوچک [۶۹۲-۹۳ قمری] که به دست حسام‌الدین عمر کشته شد. ۲- (در تصوف) خضر مقامی ممتاز دارد و راهنمای سالکان است.
خلیل khalil عربی ۱- دوست، دوست یکدل؛ ۲- (اَعلام) لقب حضرت ابراهیم(ع) در قرآن کریم. (سوره‌ی نساء آیه‌ی ۱۲۵).
خیام khayyam عربی خیمه دوز، خیمه فروش- (اَعلام) حکیم عمر خیام نیشابوری فیلسوف، ریاضی‌دان، منجم و شاعر نامدار ایران در قرن ۵ هجری، که به خاطر رباعیهایش شهرت دارد. همچنین او را از تدوین کنندگان زیج ملکشاهی و تقویم جلالی می‌دانند.
خیرالله kheirollah عربی خیرالهی ، نیکویی خدا .

 


 

حرف ذ
اسم تلفظ ریشه معنی
ذبیح zabih عربی ۱. مذبوح؛ گلوبریده‌شده. ۲. حیوانی که برای کشتن و قربانی کردن لایق باشد. ۳. گوسفند کشتنی. ۴. گوسفند قربانی. ۵. لقب اسماعیل پسر حضرت ابراهیم؛ ذبیح‌الله.
ذبیح الله zabihollah عربی آن که در راه خداوند قربانی شده است، قربانی خداوند، لقب اسماعیل(ع)
ذوالفضل zolfazl عربی صاحب فضل و احسان.
ذوالفقار zolfaghar عربی ۱- در لغت به معنی صاحب فقرات، و فقره هر یک از مهره‌های پشت است که ستون فقرات از آن مرکب است؛ ۲- (به مجاز) شمشیر؛ ۳- در اصل نام شمشیر حضرت علی(ع) که پیامبر اسلام(ص) آن را در جنگ بدر به غنیمت گرفت و بعدها به آن حضرت داد.

 


 

حرف ر
اسم تلفظ ریشه معنی
رئوف ra’uf عربی بسیار مهربان ، بخشنده ، با محبت ، از نامهای خداوند مهربان
راستین rastin عربی ۱- حقیقی، واقعی؛ ۲- (در قدیم) راست قامت.-در نهایت صداقت و درستی
راشد rashed عربی ۱- آن که در راه راست است؛ ۲- (به مجاز) دیندار، متدین؛ ۳- (اَعلام) لقب ابو جعفر منصور، خلیفه‌ی عباسی [۵۲۹-۵۳۰ قمری] که بر اثر لشکر کشی غیاث‌الدین مسعود سلجوقی از بغداد گریخت و در راه اصفهان به دست فدائیان اسماعیلی کشته شد.
راشن rashen عربی ۱- آرامنده؛ ۲- ثابت و برجای؛ ۳- انعام، پاداش.
رایان rayan عربی نام کوهی در حجاز و نام شهری و روستایی است.
ربیع   عربی ۱- فصل اول سا ل، بهار؛ ۲- (در گاه شماری) نام دو ماه از سال قمری؛ ۳- (در تصوف) مقام بسطت در قطع مسافت سلوک؛ ۴- (اَعلام) ابن احمد اخوینی (یا اجوینی) نجاری مکنی [کنیه او] به ابوبکر یا ابو حکیم، شاگرد ابوبکر محمّد ابن زکریای رازی و مؤلف هدایه‌المتعلهین فی طب.
رجب rajab عربی نام ماه هفتم از سال قمری
رحمان rahman عربی اسامی پسرانه و دخترانه رحمان نوع: پسرانه ریشه اسم: عربی معنی: مهربان ، بخشاینده ، از نامهای خداوند
رحمت rahmat عربی ۱. مهربانی؛ دلسوزی. ۲. مهربانی و بخشایش مخصوص خدا.
رحیم rahim عربی – بسیار مهربان، مهربانی؛ ۲- (اَعلام) از نام‌ها و صفات خداوند.
رسام rasam عربی ۱. رسم‌کننده؛ نقاش؛ نگارنده؛ پیکرنگار. ۲. نقشه‌کش.
رسول rasol عربی ۱. فرستاده‌شده از جانب خدا؛ پیغمبر.
۲. [قدیمی] کسی که مٲمور رسانیدن پیام از جانب کسی برای دیگری باشد؛ فرستاده‌شده؛ پیغامبر؛ قاصد؛ پیک
رشاد rashad عربی

به راه راست بودن، هدایت یافتن، رستگاری.

رشید rashid عربی

۱- دارای قامت بلند و متناسب، بلند و متناسب؛ ۲- شجاع، دلیر؛ ۳- از نام‌ها و صفات خداوند؛

رضا reza عربی ۱. خشنودی؛ خوش‌دلی. ۲. (صفت) [عامیانه] خشنود. ۳. (تصوف) یکی از مراحل سلوک که سالک در آن هر حادثه‌ای را نتیجۀ مشیت الهی می‌بیند.
رفعت ra(e)f’at عربی

بلندی و ارتفاع و افراشتگی.

به رفعت محل ثریا ببرد. (بوستان ).
– بارفعت ؛ رفیع. بلندپایه :
چون قدر تو نیست چرخ بارفعت
چون طبع تو نیست بحر بی پهنا

رفیع   عربی مرتفع، بلند، ارزشمند، عالی
رمضان ramezan عربی سنگ گرم و سوزان ، نام ماه نهم از سال قمری
روح الله rohollah عربی روح خدا؛ ۲- (اَعلام) ۱) لقب حضرت عیسی(ع)

 


 

حرف ز
اسم تلفظ ریشه معنی
زائر zāy(‘)er عربی کسی که به زیارت مکان‌های مقدس می‌رود..زیارت‌کننده؛ دیدارکننده.
زاهر zāher عربی عربی درخشان، تابان
زعیم zaeim عربی پیشوا ، رهبر
زهید zahid عربی بسیار متقی ، کسی که از دنیا گوشه گیری می کند برای رسیدن به آخرت، شکل افراطی آن ریاضت اسلات که از نظر اسلام مردود است
زهیر zohayr عربی نام یکی از شعرای عرب در دوران جاهلیت، نام چندتن از شخصیتهای تاریخی از جمله نام یکی از یاران حسین(ع) که در روز عاشورا به شهادت رسید

 


 

حرف س
اسم تلفظ ریشه معنی
ساعد saed عربی (در قدیم) (به مجاز) ، مساعدت کننده ، مددکار
سامی sami عربی کوشش کننده ، کوشا ؛ (در قدیم) گرد آورنده‌ی زکات
سامر samer عربی قصه گو، افسانه سرا
ساهر saher عربی یدار‌مانده؛ بیدار.
سبحان sobhan عربی پاک و منزه ، از نامهای خداوند
ستار sattar عربی بسیار‌پوشاننده. از نامهای خداوند ، نام یکی از رهبران دوره انقلاب مشروطیت که به سردار ملی ملقب گردید
سجاد sajad عربی بسیار سجد کننده ، لقب امام چهارم شیعیان
سحاب sahab عربی ) [عربی، جمع: سُحُب] [قدیمی] – ابر
سدرا sadra عربی نام درختی در آسمان هفتم بهشت
سراج seraj عربی (در قدیم) چراغ ، روشنایی .
سعید saeed عربی خجسته، مبارک، خوشبخت، سعادتمند
سلطان soltan عربی ۱. فرمانروا؛ پادشاه. ۲. حجت؛ برهان. ۳. (اسم مصدر) قدرت؛ تسلط. ۴. [قدیمی] در دورۀ صفویه، فرماندهِ قشون. ۵. [قدیمی] در دورۀ قاجار، صاحب‌منصبی که عده‌ای سرباز به فرمان او بودند.
سلمان salman عربی سالم و مبرا از عیب و نقص و آفت ؛ (در اعلام) نام یکی از معروفترین صحابه‌ی پیغمبر اکرم (ص) و از شخصیتهای بسیار بزرگ اسلام که از ناحیه‌ی جی اصفهان بود.
سلیم salim عربی ۱- دارای قدرت تشخیص و داوری درست، سالم و بی‌عیب؛ ۲- (در قدیم) آرام و مطیع، ساده دل و خوش‌باور؛ ۳- (در حالت قیدی) در حال سلامت و به دور از هر گزند و آسیب؛ ۴- (اَعلام) نام سه تن از شاهان عثمانی
سمیح samih عربی بخشنده ، بلندنظر ، کریم
سمیر samir عربی ۱. افسانهگو، قصهگو، داستانپرداز، داستانسرا، داستانگو، حکایتگر، قصهسرا، داستانگزار ۲. دهر، روزگار، زمانه
سمیع   عربی ۱. [جمع: سُمَعاء] [قدیمی] سامع؛ شنونده؛ شنوا. ۲. (اسم، صفت) از صفات باری‌تعالی.
سها saha عربی (اَعلام) (در نجوم) ستاره‌ی کم نوری در کنار ستاره‌ی عناق در صورت فلکی دُب اکبر که در قدیم قوّت چشم و دوربینی آن را با این ستاره امتحان می‌کردند.
سهیل soheil عربی ستاره‌ای در صورت فلکی سفینه که پس از شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارگان است
سیروان siravan عربی عربی ساربان، نام رودی در غرب ایران که از استانهای کردستان و کرمانشاه می گذرد
سیف الله   عربی آن که به منزله شمشیر خدا است و در راه خداوند مبارزه می کند

 


 

حرف ش
اسم تلفظ ریشه معنی
شادلی shadli عربی نام چندتن از بزرگان عرب
شادن shaden عربی بچه آهو – بچه آهویی که کمی بزرگ شده و بی نیاز از مادراست – زیبا و لطیف مانند بچه آهو
شاکر shaker عربی شکرگزار ، کسی که در حال شکرکردن است،معمولامنظور شکرگزاری در برابر خداوند است. – سپاس‌دارنده؛ سپاسگزار.
شباب shabab عربی ۱. جوان شدن. ۲. جوانی؛ از سن بلوغ تا سی‌سالگی. ۳. (اسم) اول هرچیز.
شبلی shebli عربی نام عارف معروف قرن سوم و چهارم
شبیب shabib عربی ۱- با ارزش و جوانمرد؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام یکی از بزرگترین انقلابی‌ها که بر بنی امیه شورید؛ ۲) نام شیخ‌المشایخ جبل عامل (الماستد).
شداد shadad عربی (صفت) [عربی، جمعِ شدید] ۱. دشواری‌ها. ۲. محکم؛ استوار. ۳. = شدید ۴. (اسم) [قدیمی] پهلوانان.
شروین shervin عربی  
شریف sharif عربی دارای شرف ، ارجمند ، بزرگوار ، دارای ارزش و اعتبار ، ارزشمند ، خوب ، عالی ؛ (در قدیم) از نسل امامان شیعه ، سید .
شعبان ša’bān عربی ماه هشتم از ماه‌های سال هجری قمری، بین رجب و رمضان.
شعیب šoeayb عربی (اَعلام) پیامبری که بر اساس قرآن پس از هود و صالح در شهر مَدیَن می زیسته و احتمالاً پدر زن حضرت موسی (ع) بوده است.
شفیع   عربی ۱. کسی که برای دیگری خواهش عفو یا کمک بکند؛ خواهشگر؛ شفاعت‌کننده. ۲. (حقوق) صاحب شفعه.
شمس الدین shamsadin عربی آفتاب دین ، نام دو تن از پادشاهان آل کرت
شمیل shamil عربی باد شمال ، نام روستایی در نزدیکی بندرعباس
شهاب shahab عربی جاه و جلال ، عظمت ، بزرگی- ۱- (در نجوم) پدیده‌ای به شکل خطی درخشان که به علت برخورد سنگ آسمانی با جو زمین و سوختن سریع آن به طور ناگهانی در آسمان دیده می‌شود؛ ۲- (اَعلام) شهاب ترشیزی: [قرن ۱۲و ۱۳ هجری] شاعر، مورخ و خوشنویس ایرانی.
شهیر shahir عربی معروف و مشهور میان مردم؛ نامدار؛ نامور؛ نامی.
شکرالله shokrollah عربی ستایش خدا
شکرعلی shokr ali عربی (به ضم شین) عربی مرکب از شکر( سپاس) + علی( بلندمرتبه)
شکور shakur عربی ۱. بسیارسپاسگزار و شُکرکننده. ۲. (اسم، صفت) پاداش‌دهنده؛ عطاکنندۀ ثواب جزیل برای عمل قلیل؛ از صفات باری‌تعالی.
شکیل shakil عربی ۱. خوشگل؛ زیبا. ۲. خوش‌اندام؛ خوش‌ریخت.
شیبان sheyban عربی از ماه‌های زمستان (کانون اول) که در آن زمین از برف پوشیده و سفید می‌شود, از قبایل عرب
شیبت   عربی سفیدی مو ، پیری

 


 

حرف ص
اسم تلفظ ریشه معنی
صائب saeb عربی ۱. راست‌ و درست. ۲. حق و رسا. ۳. [مقابلِ خاطئ] درستکار
صائم saem عربی (مؤنث صائم) (در قدیم) آن‌که روزه می‌گیرد، روزه‌گیر، روزه‌دار.
صائن saen عربی محافظ ، نگاه دارنده
صابر saber عربی صبور ، شکیبا ، از نامهای خداوند ، نام شاعر نامدار قرن ششم ، ادیب صابر
صادق sadegh عربی راستگو ، راست و درست ، راستین ، نام امام امام ششم شیعیان
صارم sarem عربی شمشیر تیز ، قطع کننده ، برنده ، مرد دلیر ، دلاور
صالح saleh عربی ۱- شایسته و درستکار، نیک، خوب، درست؛ ۲-(در قدیم) دارای اعتقاد و عمل درست دینی؛ ۳- (اَعلام) ۱) پیامبر قوم ثمود به روایت قرآن، که چون آن قوم دعوت او را نپذیرفتند و شترش را کشتند، صاعقه ای آنان را نابود کرد؛ ۲) صالح ابن عبدالرحمان: [قرن ۱۱هجری] منشی ایرانی امور مالی عراق در زمان حجاج ابن یوسف، که دفترهای حساب را از پهلوی به عربی نقل کرد.
صانع sane عربی آفریننده ، صنعتگر ، همچنین یکی از نام های خداوند نیز صانع می باشد
صایب sayeb عربی صائب ، راست و درست ، رسا ، رساننده
صاین sāy(‘)en عربی نگه‌دارنده؛ حفظ‌کننده؛ نگهبان.
صفا safa عربی یکرنگی ، خلوص ، صمیمیت ، نام یکی از گوشه های موسیقی ایرانی ، نام کوهی در مکه
صفار saffar عربی رویگر ، نام سلسله ای در ایران که سر سلسله آن یعقوب پسر لیث است
صفر safar عربی نام ماه دوم از سال قمری ، نام کوهی در نزدیکی مدینه
صمد samad عربی بی نیاز ، غنی ، مهتر ، از نامهای خداوند ، از اسماء حسنی
صیام siyām عربی ۱- (در قدیم) روزه گرفتن، روزه؛ ۲- (در عرفان) صوم، امساک از خوردن و آشامیدن بر اساس احکام شرع.

 


 

حرف ض
اسم تلفظ ریشه معنی
ضحا zoha عربی (عربی، ضحی) ۱- (در قدیم) زمانی پس از برآمدن آفتاب، چاشتگاه؛ ۲- آفتاب، خورشید؛ ۳- (در اعلام) سوره‌ی نود و سوم قرآن کریم دارای یازده آیه.
ضرغام zargham عربی شیر درنده ، پهلوان ، دلاور
ضیا ziya عربی رتو، روشنایی، روشنی، ضوء، نور
ضیاء الدین ziyā’addin عربی ۱- روشنایی دین؛ ۲- (در اعلام) نام چندین شخص از مشاهیر تاریخی.
ضیغم zeyqam عربی ۱- شیر بیشه، شیر قوی؛ ۲- (به مجاز) شجاع و دلیر؛ ۳- (در اعلام) نام چند تن از اشخاص در تاریخ.

 


 

حرف ط
اسم تلفظ ریشه معنی
طائر taer عربی نام شاهزاده ای از عرب
طارق tareq عربی ۱- سوره‌ی هشتاد و ششم از قرآن کریم دارای هفده آیه؛ ۲- (در قدیم) هنگام شب آینده؛ ۳- (به مجاز) به معنی وارد، عارض.
طاها taha عربی نام سوره ای در قران کریم
طاهر taher عربی پاک ، پاکیزه ؛ بی‌گناه ، معصوم ؛ (در قدیم) (به مجاز) بی آلایش و بی غش.
طلحه talhe عربی نام یکی از صحابه پیامبر(ص) ، نیز نام دومین امیر از سلسله طاهریان
طهور tahur عربی ۱. طهارت؛ پاک کردن؛ پاکیزه کردن. ۲. (صفت) آنچه با آن طهارت می‌کنند؛ آنچه سبب پاکی می‌شود؛ آنچه با آن چیزی را می‌شویند و پاک می‌کنند، مانند آب.
طوفان tofan عربی معرب از یونانی) (= توفان) ۱- جریان هوای بسیار شدید و معمولاً همراه با بارش باران، برف، تگرگ یا رعد و برق؛ ۲- (به مجاز) غوغا، هیاهو؛ ۳- (درقدیم) آب بسیار چنان که همه جا را فرا بگیرد، سیل. + ن.ک. توفان.
طیب tayyeb عربی ۱. پاک؛ پاکیزه. ۲. نیکو. ۳. حلال و روا.

 


 

حرف ع
اسم تلفظ ریشه معنی
ظفر zafar عربی پیروز شدن؛ غلبه. 〈 ظفر شدن: (مصدر لازم) [قدیمی] = 〈 ظفر یافتن 〈 ظفر یافتن: (مصدر لازم) پیروز شدن؛ دست‌ یافتن به ‌مراد؛ غلبه کردن.
ظهیر zahir عربی پدیدار شدن، آشکار شدن

 


 

حرف
اسم تلفظ ریشه معنی
عابد abed عربی ۱. عبادت‌کننده؛ پرستنده. ۲. کسی که خدا را پرستش می‌کند.
عادل adel عربی رآن که اعمال و رفتارش مطابق با عدالت، انصاف و قانون است؛ آن که اعمال و رفتارش مطابق با عدالت، انصاف و قانون است؛ دادگر.
عارف aref عربی ۱- (در تصوف) آن که از راه ریاضت و تهذیب نفس و تفکر، به معرفت خداوند دست می‌یابد؛ ۲- آن که نسبت به چیزی آگاهی دارد، شناسنده؛ ۳- دانا، آگاه، دانشمند؛ ۴- (اَعلام) [۱۲۶۱-۱۳۱۲ قمری] تخلّص ابوالقاسم قزوینی، شاعر و موسیقیدان ایرانی، سازنده‌ی نخستین تصنیف‌های سیاسی و ملی. ده سال پایان عمرش را در همدان به حال تبعید گذراند. در جوار مقبره ابن سینا دفن شده است.
عاطف atef عربی ۱- مهربان؛ ۲- برگرداننده.
عامر amer عربی )۱- (در قدیم) آباد کننده، معمور، آبادان؛ ۲- بسیار عمر کننده [تفألاً فرزندان خود را به این نام موسوم می‌نمودند].
عاکف akef عربی ۱. کسی که در مسجد یا در گوشه‌ای برای عبادت مقام می‌کند؛ گوشه‌گیر؛ گوشه‌نشین. ۲. (تصوف) کسی که از دنیا قطع علاقه می‌کند و فقط به خدا می‌پردازد. ۳. حاضر؛ مقیم.
عباد ebad عربی (جمع عَبد)، بندگان. [اگر عَباد / abbad/ تلفظ شود به معنی بسیار عبادت کننده می‌باشد].
عبادالله abdollah عربی بندگان خداوند
عباس abbas عربی اخمو ، عبوس ؛ شیری که شیران از او بگریزند؛ (به مجاز) بسیار شجاع و دلیر ؛ (در اعلام) عباسِ بن علی مکنی [کنیه او] ابوالفضل و برادر امام حسین (ع) که در واقعه عاشورا به شهادت رسید.
عبدالامین abdolamin عربی اسامی پسرانه و دخترانه عبدالامین نوع: پسرانه ریشه اسم: عربی معنی: بنده پروردگار که مورد اعتماد و امانت دار است
عبدالباسط abdolbaset عربی بنده‌ی خدای بسط دهنده و گسترش دهنده. (باسط از نام های خداوند).
عبدالجبار abdoljabar عربی ۱- بنده‌ی خدای قاهر؛ ۲- (دراعلام) عبدالجبار علوی محمودی (زینبی علوی) از شاعران عهد محمود و مسعود غزنوی.
عبدالجلیل abdoljalil عربی بنده‌ی خدای بزرگوار؛ (در اعلام) عبدالجلیل نصیرالدین ابوالرشید رازی دانشمند شیعه در قرن ششم (هـ.ق).
عبدالجواد abdoljavad عربی بنده پروردگار که بخشنده است
عبدالحسن abdolhassan عربی بنده حسن, ده کوچکی است از دهستان خیران بخش مرکزی شهرستان شوشتر.
عبدالحسین abdolhossein عربی بنده‌ی حسین ؛ (به مجاز) دوستدار و ارادتمندِ امام حسین (ع) ؛ ]این نام به لحاظ تولا و دوستی با امام حسین (ع) انتخاب می‌شود[؛ (در اعلام) عبدالحسین شرف الدین بن یوسف عاملی موسوی دانشمند و متکلم شیعه در قرن ۱۳ و ۱۴ (هـ.ق).
عبدالحلیم abdolhalim عربی بنده‌ی خدای بردبار.
عبدالحمید abdolhamid عربی ۱- بنده‌ی خدای ستوده؛ ۲- (اَعلام) نام دو تن از شاهان عثمانی. ۱) عبدالحمید اول: سلطان عثمانی [۱۱۸۷-۱۲۰۳ قمری] که علیرغم انعقاد پیمان صلح با روسیه ، نتوانست مانع زیاده طلبی آن شود و بار دگر جنگ آغاز شد؛ ۲) عبدالحمید دوم: سلطان عثمانی [۱۲۹۳-۱۳۲۶ قمری]، که به یاری ترکهای جوان بر سرکار آمد و نظام پارلمانی را پذیرفت ولی سال بعد آن را تعطیل کرد. در جنگ با روسها شکست خورد. امپراتوری عثمانی تجزیه شد و بخشهای زیادی از آن استقلال یافت. کشتار ارمنیان [۱۳۱۱-۱۳۱۳ قمری] در زمان او صورت گرفت. بر اثر انقلاب برکنار شد.
عبدالخالق abdol khalegh عربی اسامی پسرانه و دخترانه عبدالخالق نوع: پسرانه ریشه اسم: عربی معنی: بنده پروردگار ، نام پدر بیدل شاعر قرن یازدهم
عبدالرحمان abdolrahman عربی بنده‌ی بخشاینده (خدا)؛ (در اعلام) عبدالرحمان ابن عوف بن عبد عوف الزهری القرش یکی از بزرگان صحابه؛ عبدالرحمان جامی از شاعران بنام ایران در قرن نهم (هـ . ق) .
عبدالرحیم abdol rahim عربی بنده‌ی مهربان خدا؛ در اعلام نام چند تن از شخصیت های ادبی و سیاسی در تاریخ.
عبدالرزاق abdolrazagh عربی بنده‌ی روزی دهنده (خدا)؛ (در اعلام) نام چندین تن از اشخاص علمی و ادبی در تاریخ.
عبدالرسول abdolrasul عربی بنده پیامبر
عبدالرشید abdolrashid عربی ۱- بنده‌ی خدای هادی؛ ۲- (اَعلام) عبدالرشید غزنوی: شاه سلسله‌ی غزنوی [۴۴۱-۴۴۴ قمری] پسر سلطان محمود. او پس از وفات برادر زاده اش مودود (پسر مسعود غزنوی) از زندان نجات یافت و به سلطنت نشست. پس از دو سال و نیم به دست یکی از سردارانش کشته شد.
عبدالرضا abdolreza عربی بنده‌ی رضا ؛ (به مجاز) دوستدار و ارادتمندِ امام رضا (ع) ؛ ]این نام به لحاظ تولا و دوستی با امام رضا (ع) انتخاب می‌شود[.
عبدالستار abdolsattar عربی بنده پروردگار عیب پوشاننده
عبدالصمد abdossamad عربی بنده پروردگار بی نیاز
عبدالعزیز abdolaziz عربی   بنده‌ی گرامی (خدای) ؛ بنده‌ی عزیز که صفتی است از صفات باری تعالی و نامی است از نام های خداوند تعالی.
عبدالعظیم abdolazim عربی بنده‌ی بزرگ (خدای)؛ (در اعلام) عبدالله بن علی بن حسین ابن زید بن حسن بن علی بن ابی طالب از بزرگان آل علی معاصر امام محمد تقی (ع) (قرن دوم هـ . ق) معروف به حضرت عبدالعظیم یا شاه عبدالعظیم.
عبدالعلی abdolali عربی  
عبدالغفار abdolghafar عربی بنده‌ی بسیار آمرزنده (خدای).
عبدالغفور abdolghafor عربی  
عبدالغنی abdolghani عربی بنده پروردگار بی نیاز
عبدالفتاح abdolfatah عربی بنده‌ی گشاینده (خدای).
عبدالقادر abdolghader عربی بنده‌ی توانا (خدای)؛ (در اعلام) نام چندین تن از اشخاص سیاسی، علمی، ادبی و هنری در تاریخ.
عبدالقاهر abdolghaher عربی بنده‌ی چیره شونده (خدای)؛ ( در اعلام ) نام چندین تن از مشاهیر ادبی و علمی در تاریخ.
عبداللطیف abdol latif عربی بنده‌ی نیکویی کننده (خدای)؛ (در اعلام ) نام چندین تن از مردان سیاسی و ادبی تاریخ، نام یکی از پادشاهان تیموری
عبدالله abdollah عربی بنده‌ی خدا ؛ (در تصوف) به معنی انسان کامل است .
عبدالمجید abdolmajid عربی بنده پروردگار عالی مرتبه و گرامی ، نام دو تن از پادشاهان عثمانی
عبدالمحمد abdolmohammad عربی  
عبدالملک abdolmalek عربی بنده‌ی مَلِک که نامی از نام‌ها و صفات خدای متعال باشد . ]مَلِک از نامهای خداوند[ .
عبدالناصر abdolnaser عربی بنده پروردگار یاریگر
عبدالهادی abdolhadi عربی بنده پروردگار هدایت کننده و راهنما
عبدالوهاب abdolvahab عربی بنده پروردگار بخشنده
عبدالکریم abdolkarim عربی نده‌ی بزرگوار (خدای).
عبیدالله obeidollah عربی بنده کوچک خداوند ، نام یکی از فرزندان امام جعفرصادق و مؤسس دولت علویان
عثمان osman عربی (در اعلام) سومین خلیفه از خلفای راشدین و سومین خلیفه‌ی اسلام .
عدنان adnan عربی (در اعلام) نام یکی از اجداد پیغمبر اسلام (ص) است که به فصاحت شهرت داشته.
عرفان erfan عربی ۱. شناختن. ۲. (تصوف) شناختن حق‌تعالی از راه ریاضت و تهذیب نفس.
عزت ezat عربی ۱. [مقابلِ ذلّت] عزیز شدن؛ گرامی شدن؛ ارجمند شدن. ۲. ارجمندی؛ احترام. ۳. (اسم) [قدیمی، مجاز] خداوند.
عزت الله ezatollah عربی عظمت و بزرگی خداوند
عزیز aziz عربی ارجمند، شایسته، عالیقدر، عزتمند، گرامی، گرانمایه، محترم، نورچشم
عزیزالله azizollah عربی گرامی و محبوب در نزد خدا .
عطا ata عربی ۱. بخشش؛ دهش. ۲. (اسم) چیزی که به کسی بخشیده می‌شود.
عطالله ataollah عربی داده و عطای خداوند
عظیم azim عربی بزرگ ، کلان ؛ بسیار ، فراوان ؛ با اهمیت ، مهم ؛ از صفات و نام‌های خداوند .
عقیل aghil عربی خردمند و بزرگوار ، عاقل و گرامی ؛ (در اعلام) فرزند ابوطالب و فاطمه‌ی بنت اسد و برادر امیرالمؤمنین علی (ع) .
علا ala عربی رفعت؛ بلندی‌ قدر؛ شرف؛ بزرگواری.
علی ali عربی لند ، بلند بر آمده ، بلند قدر ، بزرگ ، شریف ، توانا ، کلان ؛ نامی از نام‌های خدای تعالی ؛ (در اعلام) نام امیرالمؤمنین علی (ع).
علی اصغر ali asghar عربی نام پسر حسین (ع)
علی اکبر ali akbar عربی   نام پسر امام حسین(ع)
علیرضا alireza عربی کسی که علی علیه السلام از او راضی است مرکب از دو اسم علی و رضا
علیم alim عربی ۱. دانا؛ دانشمند. ۲. (اسم، صفت) از نام‌های خداوند.
عماد emad عربی ۱. ستون. ۲. آنچه به آن تکیه می‌کنند، تکیه‌گاه. ۳. بناهای بلند.
عمار amar عربی مرد با ایمان ، ثابت و استوار ، صاحب حلم و وقار ؛ (در اعلام) عمار یاسر یکی از یاران پیغمبر اکرم (ص) .
عمران omran عربی آبادی؛ آبادانی. نام پدر موسی پیامبر(ص) ، نام سوره ای در قرآن کریم
عمید amid عربی عاشق و بی قرار ، همچنین بزرگ قوم ، سرور و تکیه گاه طایفه
عین الله ainollāh عربی چشم خداوند

 


 

حرف غ
اسم تلفظ ریشه معنی
غضنفر ghazanfar عربی ۱. (زیست‌شناسی) = شیر بیشه ۲. مرد درشت‌اندام و درشت‌خوی.
غفار ghaffar عربی آمرزنده و بخشاینده ، از نامهای خداوند
غفور ghafur عربی ۱. بسیارآمرزنده؛ پوشندۀ گناه؛ آمرزندۀ گناه؛ آمرزگار. ۲. (اسم، صفت) از صفات باری‌تعالی.
غلام gholam عربی ۱. برده، خواه جوان باشد، خواه پیر؛ بنده؛ اجیر. ۲. (اسم، صفت) [عامیانه] مطیع؛ ارادت‌مند. ۳. [قدیمی] پسر؛ پسر خردسال. ۴. [قدیمی] پسری که موی پشت لبش سبزشده باشد. 〈 غلام‌ پست: [قدیمی] کسی که نامه‌های مردم را از شهری به شهر دیگر می‌برد؛ مٲمور پُست؛ چاپار؛ پیک. 〈 غلام حلقه‌به‌گوش: بنده‌ای که حلقه در گوش او کرده باشند؛ بندۀ حلقه به‌گوش. Δ در قدیم که برده‌فروشی رسم بود اغلب حلقه‌ای در لالۀ گوش آن‌ها می‌کردند: ( فدای جان تو گر جان من طمع داری / غلام حلقه‌به‌گوش آن کند که فرمایند (سعدی۲: ۴۳۰).
غلامرضا gholamreza عربی [غلام = (به مجاز) ارادتمند و فرمان بردار + رضا]، ارادتمند و فرمان بردار رضا [منظور امام رضا(ع)].
غلامعلی gholamali عربی [غلام = (به مجاز) ارادتمند و فرمان بردار + علی]، ارادتمند و فرمان بردار علی [منظور امام علی(ع)].
غیاث ghiyas عربی ۱- (در قدیم) فریادرس؛ ۲- فریادخواهی؛ ۳- از صفات و نام‌های خداوند.

 


 

حرف ف
اسم تلفظ ریشه معنی
فواد foad عربی ۱- (در قدیم) دل، قلب؛ ۲- (اَعلام) نام دو تن از فرمانروایان مصر ۱) فؤاد اول: شاه [۱۹۱۷-۱۹۳۶ میلادی]. ۲) فؤاد دوم: آخرین شاه مصر [۱۹۵۲-۱۹۵۳ میلادی]، کودک خردسال فاروق، که پس از استعفای او شاه شد و با اعلام نظام جمهوری در مصر خلع شد.
فائز faez عربی ۱- (در قدیم) نایل؛ ۲- رستگار، رستگار شونده؛ ۳- پیروز، پیروزی یابنده.
فاتح fateh عربی ۱- گشاینده و فتح کننده‌ی سرزمین‌ها در جنگ، پیروز؛ ۲- (در حالت قیدی) با حالت برنده و پیروز.
فادیا fadiya عربی نجات بخش، منجی
فاضل fazel عربی ۱- دارای فضیلت و برتری در علم به ویژه علوم ادبی؛ ۲- (در قدیم) نیکو، پسندیده به ویژه آنچه دارای جنبه یا اجر معنوی است؛ ۳- (اَعلام) ۱) فاضل قمی: (= ابوالقاسم محمّدابن حسن) [۱۱۵۲-۱۲۳۱ قمری] فقیه شیعه‌ی ایرانی، مؤلف قوانینُ الاصول، مرشدُالعوام، جامعُ‌الشتات و رد علی الصوفیه والغُلات؛ ۲) فاضل گروسی: [۱۱۹۸-۱۲۵۳ قمری] لقب محمّد بایندری، ادیب، منشی و شاعر ایرانی، مؤلف انجمن خاقان. از پیشگامان تجدد در نثر فارسی.
فاطر fater عربی ۱- (در قدیم) آفریننده، خالق؛ ۲- از صفات و نام‌های خداوند؛ ۳- (اَعلام) سوره‌ی سی و پنجم قرآن کریم دارای چهل و پنج آیه.
فایض fayez عربی ۱. فیض‌دهنده؛ فیض‌رسان. ۲. منتشر؛ ریزان. ۳. (اسم) [مجاز] بهرۀ پول.
فتاح fattah عربی ۱- (در قدیم) گشاینده؛ ۲- از صفات و نام‌های خداوند.
فتح الله fathollah عربی ۱- پیروزی خدا؛ ۲- (اَعلام) نام وزیرِ امیر مبارزالدین محمّد (معاصر حافظ).
فتحعلی fatahali عربی مرکب از فتح( پیروزی) + علی( بلندمرتبه) ، نام دومین پادشاه قاجار
فخرالدین fakhraddin عربی موجب نازش و افتخار آیین و کیش ؛ (در اعلام) نام چند تن از مشاهیر تاریخ مثل فخرالدین اسعد گرگانی شاعر و داستان سرای قرن پنجم و ششم هجری قمری.
فخیم fakhim عربی ۱. بزرگ. ۲. بزرگوار؛ بزرگ‌قدر (منسوخ) محترم؛ ۳- (در دوره‌ی قاجار)، صفت برای دولت های خارجی که با ایران روابط دوستانه داشتند.
فرج faraj عربی گشایش در کار و رهایی از غم ‌و اندوه و سختی.
فرحان farhan عربی شاد ، شادان ، مسرور ، خوشحال .
فردان fardan عربی ۱. منفرد؛ یکتا. ۲. یگانه.
فرهود farhud عربی کودک پر گوشت و خوب صورت ؛ مرد درشت اندام .
فرید farid عربی ۱. یکتا؛ بی‌نظیر؛ بی‌مانند. ۲. گوهری که در میان گردنبند قرار دارد
فصیح fasih عربی ۱. ویژگی کسی که خوب سخن بگوید و کلامش بدون ابهام باشد. ۲. (قید) همراه با شیدایی
فضل الله fazlollah عربی ۱- بخشش خدا؛ ۲- (اَعلام) ۱) (= فضل الله حروفی): [۷۴۰-۸۰۴ قمری] بنیانگذار آیین حروفیه؛ ۲) فضل‌الله سربداری: امیر [۷۴۸ هجری] سربداران برای هفت ماه.
فضیل fazil عربی ۱. شخص بافضل. ۲. دارای برتری و فزونی.
فیاض fayyaz عربی ۱- (در قدیم) جوانمرد و بخشنده؛ ۲- دارای آثارِ مفید، پر برکت.
فیض الله feyzollah عربی لطف و محبت خداوند

 


 

حرف ق
اسم تلفظ ریشه معنی
قائد ghaed عربی ۱- آن که جمعی از مردم را رهبری می‌کند، رهبر، پیش‌رو، پیشوا؛ ۲- (در قدیم) رئیس قافله، کاروان سالار؛ ۳- (در قدیم) (در نجوم) نام ستاره‌ای در انتهای دُم صورت فلکی دُب اکبر.
قائم ghaem عربی ۱- ایستاده، به حالت عمودی قرار گرفته؛ ۲- (در ادیان) لقب امام دوازدهم شیعیان که غایب است (عج)؛ ۳- (در قدیم) اقامه کننده‌ی حق، برپادارنده‌ی دین؛ ۴-(به مجاز) قدرتمند و با اراده؛ ۵- (اَعلام) ۱) دومین خلیفه‌ی فاطمی مغرب [۳۲۲-۳۳۴ قمری]، لشکر کشی او به کرانه‌های فرانسه، ایتالیا و اسکندریه توفیقی نداشت؛ ۲) خلیفه‌ی عباسی [۴۲۲-۴۶۷ قمری]، که در زمان او بساسیری در بغداد قیام کرد. طغرل سلجوقی به دعوت خلیفه به بغداد رفت و قیام را سرکوب کرد [۴۵۰ هجری].
قادر ghader عربی ۱- دارای قدرت، توانا؛ ۲- از نام‌ها و صفات خداوند.
قاسم ghasem عربی ۱- (در قدیم) بخش‌کننده، مقسم؛ ۲- (اَعلام) ۱) قاسم ابن حسن: [حدود ۴۴-۶۱ قمری] فرزند امام حسن(ع) و از نخستین یاران امام حسین(ع) که در واقعه‌ی کربلا شهید شد؛ ۲) نام یکی از فرزندان پیامبر اسلام(ص).
قاهر ghaher عربی ۱. چیره‌شونده؛ مقهورکننده. ۲. چیره؛ غالب. ۳. زبردست. ۴. شامخ؛ بلند و مرتفع.
قدرت ghodrat عربی ۱- توانایی، توان، سلطه و نفوذ؛ ۲- (در فلسفه قدیم) توانایی ویژه‌ی موجود زنده که با آن از روی قصد و اراده عملی را انجام می‌دهد یا ترک می‌کند.
قدیر ghadir عربی ۱. از نام‌ها و صفات باری‌تعالی. ۲. (صفت) [قدیمی] دارای قدرت؛ توانا.
قنبر ghanbar عربی نام یکی از تابعان علی (ع)
قیوم ghayyom عربی ۱. پاینده؛ قائم‌به‌ذات. ۲. (اسم، صفت) از نام‌های باری‌تعالی.
قهار ghahar عربی نیرومند، پرزور،از نامهای خداوند

 


 

حرف ک
اسم تلفظ ریشه معنی
کاظم kazem عربی فروبرنده خشم ، بردبار ، حلیم ، لقب امام هفتم شیعیان
کرامت keramat عربی ۱. (تصوف) کاری خارق‌العاده که توسط اولیا و صالحان انجام می‌گیرد. ۲. بزرگی و ارجمندی؛ داشتن صفات نیک. ۳. سخاوت و بخشندگی. ۴. (اسم) [قدیمی] هدیه؛ تحفه.
کرم karam عربی اسامی پسرانه و دخترانه کرم نوع: پسرانه ریشه اسم: عربی معنی: بزرگواری ، بخشندگی جوانمردی ، لطف ، احسان کرم الله نوع: پسرانه ریشه اسم: عربی معنی: بخشش و لطف خداوند
کرم الله karamollah عربی بخشش و لطف خداوند
کریم karim عربی ۱. بخشنده؛ صاحب کرم؛ سخی. ۲. از نام‌ها و صفات خداوند. ۳. از صفات قرآن.
کمال kamal عربی آخرین حد چیزی ، نهایت ، بی عیب و نقص بودن ، خردمندی ، دانایی
کمال الدین kamaloddin عربی اسامی پسرانه و دخترانه کمال الدین نوع: پسرانه ریشه اسم: عربی معنی: کامل در دین ، سبب کمال دین ، نام یکی از نقاشان معروف اواخر دوره تیموری و اوایل دوره صفوی ، کمال الدین بهزاد
کمیل komeil عربی (عربی) کامل ، تمام ؛ (در اعلام) نام یکی از اصحاب حضرت علی (ع) (کمیل ابن زیاد نخعی).
کیسان keysan عربی سگالش و غدر و بیوفایی – لقب مختار ثقفی
کمال الملک kamalolmolk عربی آن که موجب کمال سرزمین و ملک است ، لقب یکی از تقاشان بزرگ ایران در دوره قاجاریه ، محمد غفاری

 


 

حرف ل
اسم تلفظ ریشه معنی
لاوان lavan عربی لابان، عبری از عربی، لین ، سفید، نام پدر همسر یعقوب(ع)
لبیب labib عربی عاقل، خردمند، دانا، بخرد.
لسان الدین lesanaddin عربی زبان گویای دین
لطف الدین lotfoddin عربی بخشش دین و آیین.
لطفغلی lotfali عربی آن که دارای لطف و مهربانی ای چون لطف و مهربانی علی(ع) است
لطیف latif عربی ۱- نرم و خوشایند، ظریف و زیبا؛ ۲- ملایم و خوش آهنگ؛ ۳- (به مجاز) چابک و ماهر در نواختن؛ ۴- حساس؛ ۵- از نام‌ها و صفات خدا؛ ۶- (در قدیم) خوشگوار؛ ۷- (در قدیم) (به مجاز) معشوقِ ظریف و زیبا؛ ۸- سنجیده و دقیق و بدیع؛ ۹- نکته سنج؛ ۱۰- (در حالت قیدی) (درقدیم) (به مجاز) با ظرافت و مهارت.
لقمان loghman عربی ۱- (اَعلام) ۱) سوره‌ی سی و یکم از قرآن کریم دارای سی و چهار آیه؛ ۲) شخصی که در قرآن از او به صورت مردی فرزانه یاد شده که فرزند خود را به خداپرستی و رفتار خوب پند می‌دهد و در ادبیات دوره‌ی اسلامی شهرت یافته است.
لیث lais عربی ۱- سخت، شدید؛ ۲- شیر، اسد؛ ۳- (به مجاز) دلیر و شجاع؛ ۴- (اَعلام) ۱) لَیث ابن بختری مرادی [قرن ۲ هجری] از یاران امام باقر(ع) و امام صادق(ع) که کنیه او ابوبصیر بوده است؛ ۲) چهارمین امیر [۲۹۶-۲۹۸ قمری] سلسله‌ی صفاریان. فارس را تصرف کرد ولی از سپاهیان خلیفه شکست خورد و اسیر شد و او را در بغداد کشتند.
لطف الله lotfollah عربی مهربانی و لطف خدا

 


 

حرف م
اسم تلفظ ریشه معنی
ماجد majed عربی ۱. بزرگوار؛ گرامی. ۲. خوش‌خو. ۳. بخشنده؛ جوانمرد. از نام های خدا
ماشاءالله mashaallah عربی آنچه خدا بخواهد،مرحبا، آفرین
مالک malek عربی ۱. کسی که صاحب چیزی باشد و می‌تواند در آن تصرف کند. ۲. کسی که دارای زمین کشاورزی، کارگر و رعیت بسیار است؛ ارباب. ۳. از نام‌های خداوند. ۴. [قدیمی] نگهبان جهنم؛ مالک دوزخ. ۵. [قدیمی] عزرائیل؛ ملک‌الموت.
ماهد mahed عربی گستراننده و پهن کننده. ) نامی از نامهای باری تعالی
مبارک mobarak عربی ۱. بابرکت؛ برکت‌یافته؛ خجسته؛ فرخجسته؛ فرخنده. ۲. عنوانی احترام‌آمیز برای اعضای بدن: دست‌ مبارک، خاطر مبارک. ۳. (شبه جمله) برای بیان تهنیت به کار می‌رود: عیدتان مبارک. ۴. فرخنده؛ خجسته (در ترکیب با کلمۀ دیگر): مبارک‌قدم. ۵. (اسم) [قدیمی] از اسامی رایج برای غلامان و بردگان؛ برده؛ غلام.
مبین mobin عربی ۱- روشنگر، آشکار کننده؛ ۲- (درقدیم) آشکار، هویدا، روشن؛ ۳- (در قدیم) نورانی، روشن.
متین matin عربی ۱- دارای پختگی، خردمندی و وقار، دارای متانت؛ ۲- استوار، محکم؛ ۳- از نام‌ها و صفات خداوند.
مجتبی mojtaba عربی ۱- (در قدیم) برگزیده شده، انتخاب شده؛ ۲-(اَعلام) لقب حسن ابن علی امام دوم شیعیان (امام حسن مجتبی)(ع)، حسن. ۳- ۱)
مجید majid عربی ۱- دارای قدر و مرتبه‌ی عالی، گرامی؛ ۲- از نام‌ها و صفات خداوند.
مجیر mojir عربی ۱- (در قدیم) پناه دهنده، فریادرس؛ ۲- از نام‌ها و صفات خداوند؛ ۳- (اَعلام) مجیر بیلقانی: [قرن ۶ هجری] شاعر ایرانی، از مردم آذربایجان، که دیوان شعرش در دست است و به خاطر شعری که در هجو مردم اصفهان گفت و آنان را بر ضدّ خود برانگیخت، شهرت دارد.
محتشم mohtasham عربی ۱- دارای حشمت و شکوه، با حشمت؛ ۲- (در قدیم) دارای خَدَم و حَشَم زیاد؛ ۳- (به مجاز) بزرگ و توانگر و ثروتمند؛ ۴- (اَعلام) محتشم: (= محتشم کاشانی) [قرن۱۰ هجری] شاعر مرثیه سرای ایرانی، که به ویژه ۱۲ بند او در مرثیه‌ی شهیدان کربلا معروف است. دیوانش به نام جامع‌الطایف چاپ شده است.
محراب mehrab عربی ۱. جای ایستادن پیش‌نماز؛ طاق مسجد که در سمت قبله است؛ قبله. ۲. [قدیمی] بالای خانه. ۳. [قدیمی] صدر مجلس. ۴. [قدیمی] جایگاه شیر.
محسن mohsen عربی ۱- (در قدیم) نیکوکار، احسان کننده؛ ۲- از نام‌ها و صفات خداوند؛ ۳- (اَعلام) ۱) نام فرزند علی ابن ابی‌طالب(ع)؛ ۲) نام فرزند امام هفتم شیعیان امام موسی‌الکاظم(ع).
محمد mohammad عربی ستوده شده، بسیار تحسین شده، نام پیامبر(ص)، نام سوره ای در قرآن کریم، به صورت پسوند و پیشوند همراه با بعضی نامها می آید و نام جدید می سازد مانند محمدامین، محمد علی، محمدحسین و علی ‏محمد
محمد صالح mohammad saleh عربی از نام‌های مرکب، ا محمّد و صالح.
محمد هادی mohammad hadi عربی از نام‌های مرکب، ا محمّد و هادی.
محمد امین mohammad amin عربی از نام‌های مرکب، ا محمّد و امین.
محمد جواد mohammad javad عربی از نام‌های مرکب، ا محمّد و جواد.
محمدحسین mohammad hossein عربی از نام‌های مرکب، ا محمّد و حسین.
محمدرضا mohammadreza عربی از نام‌های مرکب، ا محمّد و رضا.
محمدطاها mohammad taha عربی از نام‌های مرکب، ا محمّد و طاها (طه).
محمد عباس mohammad abbas عربی از نام‌های مرکب، ا محمّد و عباس.
محمد علی mohammad ali عربی ۱- از نام‌های مرکب، ا محمّد و علی؛ ۲-(اَعلام) ۱) محمّدعلی اصفهانی: [قرن ۱۳ هجری] مشهور به سروش، شاعر ایرانی دربار ناصرالدین شاه ملقب به شمس الشُّعرا؛ ۲) محمّدعلی پاشا: [۱۷۶۹-۱۸۴۹ میلادی] خدیو مصر [۱۸۰۵-۱۸۴۹ میلادی] از تبار آلبانیایی، بنیانگذار آخرین سلسله‌ی سلطنتی مصر، معروف به خدیویه؛ ۳) محمّدعلی شاه قاجار: شاه ایران [۱۳۲۵-۱۳۲۷قمری] از سلسله‌ی قاجاریه که به مخالفت با اساس مشروطیت برخاست و دست به کودتا علیه مجلس زد [۱۳۲۶ هجری]، ولی مشروطه خواهان در شهرستانها مقاومت کردند و سرانجام با حمله به تهران او را به پناهنده شدن در سفارت روس واداشتند. او در اروپا مرد [۱۳۰۴شمسی].
محمد متین mohammad matin عربی از نام‌های مرکب، ا محمّد و متین.
محمد مهدی mohammad mahdi عربی از نام‌های مرکب، ا محمّد و مهدی.
محمد یاسین mohammad yasin عربی از نام‌های مرکب ، ← محمد و یاسین .
محمود mahmood عربی ۱. از نام‌های خداوند. ۲. (صفت) [قدیمی] ستوده؛ ستایش‌کرده‌شده.
محی الدین mohiaddin عربی زنده کننده دین
مختار mokhtar عربی ۱- آن که در انجام دادن یا انجام ندادنِ کاری آزاد است، صاحب اختیار در مقابل مجبور؛ ۲- (در قدیم) انتخاب شده، برگزیده شده؛ ۳- (در قدیم) گزیده، ممتاز، عالی؛ ۴- (اَعلام) مختار ابن ابی عبید ثقفی: [۱-۶۷ قمری] سردار عرب، که در سال ۶۶ در کوفه به خونخواهی امام حسین(ع) قیام کرد و مردم را به خلافت محمّد حنفیه فراخواند، سپاهیان ابن زیاد را شکست داد و او را کشت. عبدالله ابن زبیر برادرش مصعب را به سرکوبی او فرستاد و مختار در جنگ با وی کشته شد.
مراد morad عربی ۱- خواست، آرزو، مقصود، منظور، قصد؛ ۲- (در تصوف) پیر؛ ۳- (در قدیم) عزم، اراده، مایه‌ی کامرانی و موفقیت؛ ۴- (در عرفان) کسی است که قوت ولایت در او به مرتبه‌ی تکمیل نقصان رسیده باشد؛ ۵- (اَعلام) ۱) نام پنج تن از شاهان عثمانی. مراد اول: [۷۶۱-۷۹۱ قمری]، مراد دوم: [۸۲۴-۸۵۵ قمری]، مراد سوم: [۹۸۲-۱۰۰۳ قمری]، مراد چهارم: [۱۰۳۲-۱۰۴۹ قمری]و مراد پنجم: [۱۲۹۳ هجری]؛ ۲) مراد بیگ ترکمان: شاه [۹۰۳-۹۰۸ قمری] سلسله‌ی آق قوینلو، که پس از شکست از شاه اسماعیل صفوی به بغداد گریخت و سرانجام در دیار بکر به دست شاه اسماعیل کشته شد.
مرتضی morteza عربی ۱- (در قدیم) پسندیده شده، مورد رضایت و پسند قرار گرفته؛ ۲- (اَعلام) ۱) از لقبهای امیرالمؤمنین علی(ع)، امام اول شیعیان؛ ۲) مرتضی زبیدی [۱۱۴۵-۱۲۰۵قمری] محدث و لغت شناس عرب، اهل عراق و ساکن زبید یمن و مصر، مؤلف فرهنگ عربی تاج العروس و شرح احیای علوم‌الدین غزالی.
مرشد morshed عربی ۱. راهنما؛ رهبر. ۲. (تصوف) پیر. ۳. (ورزش) در زورخانه، کسی که با آواز و ضرب حرکت ورزشکاران را هدایت می‌کند.
مرصاد mersad عربی (در قدیم)۱. راه؛ گذرگاه. ۲. کمین‌گاه. ۳. جای دیده‌بان.
مروان marvan عربی نام مؤسس آل مروان و وزیر و مشاور عثمان
مسعود masud عربی نیکبخت، سعادتمند، مبارک، خجسته،نام پسر سلطان محمد غزنوی، نام شاعر معروف قرن پنجم، مسعود سعد سلمان
مسلم moslem عربی ۱- پیرو دین اسلام، مسلمان؛ ۲- (اَعلام) ۱) مسلم ابن عقیل ابن ابی‌طالب: [قرن اول هجری] پسرعموی امام حسین(ع) و فرستاده‌ی او به کوفه، که از مردم آنجا برای امام حسین(ع) بیعت گرفت. ابن زیاد والی او را دستگیر کرد و به شهادت رساند؛ ۲) مسلم ابن حجاج نیشابوری: [۲۰۴-۲۶۱ قمری] محدث ایرانی، که برای تألیف کتاب معروفش صحیحِ مسلم، سفرهای زیاد و ۱۵ سال وقت صرف کرد. از تألیفهای دیگرش: اَلمُسنَدُالکَبیر و اَلجامع است.
مسیب mosayyeb عربی ۱- رها کننده‌ی آب یا ستور که به هر کجا خواهد رود؛ ۲- آزاد کننده‌ی بنده؛ ۳- (اَعلام) نام یکی از تابعین که از سرداران امیرالمؤمنین علی(ع) بود.
مشتاق moshtagh عربی ۱- دارای شوق، بسیار مایل، آرزومند؛ ۲- (به مجاز) عاشق؛ ۳- (در عرفان) مشتاق کسی است که به نهایت عشق و شیفتگی رسیده است و در نزد ایشان اشتیاق یعنی شوق به لقاء حق می‌باشد؛ ۴- (اَعلام) میرسیدعلی حسینی اصفهانی معروف به مشتاق [قرن ۱۲ هجری] شاعر ایرانی، از مردم اصفهان، از پیشگامان نهضت بازگشت به سبک عراقی.
مشید   عربی ۱. برافراشته؛ بلند. ۲. محکم؛ استوار.
مشیر moshir عربی (در قدیم) آن که در کارها با او مشورت می‌کنند، مشورت کننده، رای زننده.
مصباح mesbah عربی (درقدیم ) چراغ. ظرف یا قدحی که در آن صبوحی بخورند.
مصطفی mostafa عربی ۱- (در قدیم) برگزیده، صاف کرده شده؛ ۲- (اَعلام) ۱) از القاب حضرت رسول اکرم محمّد ابن عبدالله(ص)؛ ۲) نام چهارتن از شاهان عثمانی. مصطفای اول:
مصیب mosayeb عربی ۱- (در قدیم) آن که حقیقت امری را دریافته است؛ ۲- درستکار، صواب کار، در مقابلِ مخطی.
مطیب motayyeb عربی پاکیزه و خوش‌بوشده.
مظفر mozafar عربی ۱- پیروز، غالب، موفق؛ ۲- (در حالت قیدی) با پیروزی و موفقیت.
معراج meeraj عربی ۱- (در ادیان) رفتن به سوی آسمان، به ویژه در مورد پیامبر اسلام(ص)؛ ۲- به بالا رفتن، عروج؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) تکامل؛ ۴- (در قدیم) وسیله‌ای برای بالا رفتن، به ویژه نردبان.
معید moeid عربی ۱- بازگشت دهنده، بازگرداننده؛ ۲- ماهر، زبردست، کارآزموده؛ ۳- از نام‌ها و صفات خداوند؛ ۴- (در قدیم) آن که در مدرسه‌های قدیم بعد از استاد درس را برای شاگردان دوباره شرح می‌داده و یا در غیاب استاد جلسه‌ی درس را اداره می‌کرده است.
معین moein عربی یاریگر، کمک کننده، یاور.
مقداد meghdad عربی ۱- بسیار قطع کننده‌ی چیز؛ ۲- (اَعلام) نام یکی از اصحاب بزرگ پیامبر اسلام(ص) که مردی فاضل و دانشمند و شجاع بود و یکی از هفت نفری است که در آغاز بعثت اسلام آوردند.
منصور mansur عربی یاری داده شده ، پیروزشده ، پیروز
مهام maham عربی (جمعِ مُهِم) (در قدیم) امور مهم و بزرگ، مهم و با اهمیت.
مهدی mahdi عربی هدایت شده ، نام امام دوازدهم شیعیان.
مهند mahand عربی شمشیر هندی. تکه ای از ماه ، اندکی از ماه،به فتح میم و ه و سکون نون و دال ، نامی خراسانی
میثاق misagh عربی عهد؛ پیمان.
میثم meysam عربی ۱- پای و سپل شتر که محکم به زمین کوبیده شود؛ ۲- (اَعلام) میثم ابن یحیی تمار (= میثم تمار): [قرن اول هجری] از موالی (غلامان) بنی اسد و از اجله (بزرگان) اصحاب امیرالمؤمنین علی(ع)، که بوسیله‌ی ابن زیاد به دار آویخته شد – وسیله گناه (هم خانواده اثم)
میحاد mihad عربی تک تک – جداگانه
میعاد miaad عربی ۱. جای وعده کردن. ۲. زمان وعده کردن؛ وعده‌گاه؛ میعادگاه.
میلاد milad عربی ۱- زمان تولد؛ ۲- (در قدیم) تولد؛ ۳- (اَعلام) (در شاهنامه) پدر گرگین و از پهلوانان ایران باستان.

 


 

حرف ن
اسم تلفظ ریشه معنی
نادر nader عربی ۱. کمیاب. ۲. (اسم، صفت) بی‌همتا. ۳. عجیب؛ شگفت. ۴. ویژگی چیزی که به‌ندرت اتفاق می‌افتد. ۵. (قید) به‌ندرت.
نادعلی nad ali عربی علی را بخوان، نام دعایی
ناصر naser عربی ۱- (در قدیم) نصرت دهنده، یاری کننده؛ ۲- (اَعلام) ۱) ناصرخسرو: [۳۹۴-۴۸۱ قمری] حکیم، شاعر و نویسنده‌ی ایرانی، متولد قبادیان بلخ. پیشوای اسماعیلیان خراسان، مؤلف سفرنامه، که گزارش سفر هفت ساله‌ی او به سرزمینهای اسلامی است، جامعُ‌الحکمتین، خوانُ‌الاخوان، گشایش و رهایش، زادُالمسافرین، وجه دین. ۲) ناصر: لقب ابوالعباس احمد، خلیفه‌ی عباسی [۵۷۵-۶۲۲ قمری]، معاصر با محمّد خوارزمشاه و چنگیزخان مغول.
ناصرالدین naseraddin عربی ۱- یاری کننده‌ دین؛ ۲- (اَعلام) ۱) ناصرالدین شاه: شاه ایران [۱۲۶۴-۱۳۱۳ قمری] از سلسله‌ی قاجار، که در ۱۷ سالگی شاه شد. وزیرش امیرکبیر را پس از سه سال عزل کرد و کشت. استقلال افغانستان را به رسمیت شناخت. سه بار به اروپا سفر کرد. به دست میرزا رضا کرمانی کشته شد. در زمان او نخستین مؤسسه‌های آموزش عالی جدید تأسیس شد، تلگراف، تلفن و برق به ایران راه یافت. چاپ و نشر روزنامه و کتاب رواج یافت؛ ۲) ناصرالدین لقب محمودابن ملکشاه سلجوقی: [۴۸۵-۴۸۷ قمری]، ن محمود ۳- ، ۵) ؛ ۳) ناصرالدین ابوالمعالی محمّد مشهور به ملک کامل: شاه ایوبی مصر [۶۱۵-۶۳۵ قمری] که حمله‌ی صلیبیان را دفع کرد.
نجم الدین najmaddin عربی ۱- ستاره دین؛ ۲- آن که در دینداری و آگاهی به اصول و فروع دین چون ستاره‌ای درخشان و نمایان است؛ ۳- (اَعلام) ۱) نَجم‌الدین دایه (= نجم‌الدین رازی)، ابوبکر عبدالله ابن محمّد رازی: [قرن۷ هجری] عارف و شاعر ایرانی، که از ری به آسیای صغیر و سپس به بغداد رفت. از اثرهای اوست: مِرصادُالعباد، عشق و عقل و بَحرالحقایق، در تفسیر قرآن؛ ۲) نَجم‌الدین ایوب (= ملک صالح): سلطان ایوبی مصر، شام و فلسطین [۶۳۷-۶۴۷ قمری]، که پس از وی لشکر ممالیک او باعث سقوط دولت ایوبیان و بنیانگذار سلسله‌ی ممالیک بحری شد؛ ۳) نَجم‌الدین کبرا (= احمدابن عمر): [قرن ۶ و۷ هجری] عارف و صوفی ایرانی، از مردم خوارزم، بنیانگذار طریقت معروف به کُبَرویّه. مرشد و مربی برخی از نامداران (مانند نجم الدین دایه، بهاءالدین ولد و عطار). مؤلف آدابُ المُریدین، سکینه الصالحین و بسیاری اثرهای دیگر، که غالباً چاپ شده است. در حمله‌ی مهاجمان مغول کشته شد.
ندیم nadim عربی همدم؛ هم‌صحبت؛ همنشین.
نصر nasr عربی ۱- یاری، مدد؛ ۲- پیروزی، ظفر؛ ۳- (اَعلام) ۱) سوره‌ی صدو دهم از قرآن کریم دارای سه آیه؛ ۲) نام دو تن از امیران سلسله‌ی سامانی. نصر اول: نخستین امیر سامانی ماوراءالنهر [۲۵۰-۲۷۹ قمری]، که از سوی خلیفه‌ی عباسی منصوب شد. برادر امیر اسماعیل سامانی؛ نصر دوم: امیر سامانی [۳۰۱-۳۳۱ قمری]، که محمّدابن احمد جیهانی و پس از او ابوالفضل بلعمی را وزیر خود کرد. بر اثر شورش سران سپاه ناچار به استعفا شد؛ ۳) نصر ابن سیار لیثی: [۴۶- ۱۳۱ قمری] والی بلخ و امیر خراسان در زمان بنی امیه.
نصرالله nasrollah عربی ۱- یاری خداوند؛ ۲- (اَعلام) نصرالله منشی: [قرن۶ هجری] (= ابوالمعالی نصرالله ابن محمّد ابن عبدالحمید) نویسنده‌ی ایرانی، منشی و وزیر دربار غزنوی و مترجم کلیله و دمنه از عربی به فارسی، معروف به کلیله و دمنه بهرامشاهی.
نصرت nosrat عربی ۱- یاری، کمک؛ ۲- (در قدیم) پیروزی، فتح.
نصیر nasir عربی ۱- یاری دهنده، یاور؛ ۲- از نام‌ها و صفات خداوند؛ ۳- (اَعلام) نصیر اصفهانی: [قرن ۱۲ هجری] پزشک و شاعر ایرانی، معروف به میرزا نصیر حسینی، سراینده‌ی منظومه‌ی پیر و جوان.
نصیرا nasira عربی نام یکی از دانشمندان و شعرای قرن یازدهم
نضیر nazir عربی ۱. شاداب؛ سبزوخرم. ۲. زیبا و تازه‌رو.
نظام nezam عربی ۱. دستگاه سیاسی؛ حکومت: نظام شاهنشاهی. ۲. اصول و قواعدی که چیزی بر اساس آن‌ها نهاده شده است: نظام آموزشی. ۳. سپاه؛ ارتش. ۴. (اسم مصدر) آراستگی؛ نظم. ۵. [قدیمی] نظم؛ شعر.
نظام الدین nezamoddin عربی ۱- نظم آورنده و نظام دهنده‌ی دین؛ ۲- موجب آراستگی دین؛ ۳- (اَعلام) ۱) نظام‌الدین اعرج (= حسن ابن محمّد): [قرن ۷و۸ هجری) دانشمند ایرانی، مؤلف شرح تذکره‌ی طوسی، شرح مجسطی و تفسیر قرآن؛ ۲) نظام‌الدین اولیا (= شیخ محمّد دهلوی): [۶۳۳-۷۲۵ قمری] عارف مسلمان هندی، معروف به شاه نظام اولیا، مؤلف راحت القلوب، در ذکر سخنان استادش فریدالدین شکر گنج؛ ۳) نظام‌الدین شامی (= عبدالواسع): [قرن ۹ هجری] مورخ ایرانی، از مردم تبریز، مؤلف تاریخ زمان امیر تیمور، معروف به ظفرنامه‌ی شامی و مترجم داستان بلوهر و بوذاسَف، به فارسی؛ ۴) نظام‌الدین محمّد یزدی (= نظام قاری): [قرن ۹ هجری]، شاعر ایرانی، سراینده‌ی دیوان البسه به فارسی.
نعمان   عربی نام چندتن از پادشاهان حیره – ۱. خون. ۲. (اسم، صفت) [مجاز] سرخ.
نعیم naeim عربی ۱- (در قدیم) نعمت؛ ۲- پرنعمت (بهشت)؛ ۳- نرم، لطیف؛ ۴- از نامهای بهشت؛ ۵- (اَعلام) نام چندین تن از افراد مشهور در تاریخ از جمله صحابه.
نعیما naeima عربی (نعیم + ا (پسوند نسبت))، منسوب به نعیم، ن نعیم. ۱- ،۲- و۳- نعمت ، تخلص نعمت سمرقندی شاعر قرن یازدهم
نقی naghi عربی ۱- (در قدیم) پاکیزه، پاک؛ ۲- برگزیده؛ ۳- (اَعلام) لقب ابوالحسن علی ابن محمّد امام دهم شیعیان(ع).
نهام naham عربی شیر بیشه – آهنگر ، نجار ، همچنین راهب دیر نشین
نورالله norollah عربی نور الهی، نور خدا.
نعمت nemat عربی ۱- هر چیزی که باعث شادکامی، آسایش زندگی و سعادت انسان می شود؛ ۲- (در قدیم) مال، ثروت؛ ۳- عطا، بخشش؛ ۴- نیکی، خوبی؛ ۵- محصول؛ ۶- روزی، رزق؛ ۷- هدیه، تحفه؛ ۸- (در قدیم) (به مجاز) غذا.
نصرالدین nasraddin عربی ۱- موجب پیروزی دین، یاور و مدد کار دین و آئین؛ ۲- (اَعلام) نام بسیاری از مشاهیر در تاریخ از جمله ملانصرالدین یا شیخ نصرالدین یا خواجه نصرالدین از مشاهیر ظرفا که در لطیفه‌گویی بی‌نظیر و گفتارهای وی در این باب ضرب المثل است.

 


 

حرف و
اسم تلفظ ریشه معنی
وحید vahid عربی ۱- یگانه، یکتا، بی‌نظیر؛ ۲- (در حالت قیدی) (در قدیم) جدا از دیگران، تنها؛ ۳- (اَعلام) ۱) وحید تبریزی: [قرن ۱۰ هجری] ادیب ایرانی، مؤلف مفتاح البدایع، در علم بدیع و رساله جمع مختصر؛ ۲) وحید دستگردی:
ودیع vadi عربی آرمیده – جوینده راحتی و آسایش-همچنین به معنای عهد و پیمان هم آمده است
ولید valid عربی ۱- (در قدیم) زاده، فرزند؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام دو تن از خلیفه‌های اموی: ولید اول: خلیفه [۸۶-۹۶ قمری]. ولید دوم: خلیفه [۱۲۵-۱۲۶ قمری]؛ ۲) ولیدابن عتبه: [قرن اول هجری] امیر اموی، والی مدینه در زمان امام حسین(ع)؛ ۳) ولیدابن عقبه: [قرن اول هجری] برادر ناتنی عثمان خلیفه، والی کوفه در زمان او [۲۵-۲۹ قمری] از اشراف مکه، پدر خالدابن ولید سردار مسلمان.
وهاب vahhab عربی ۱- (در قدیم) بسیار بخشنده؛ ۲- از نام‌ها و صفات خداوند.
واهب vaheb عربی ۱- (در حقوق) آن که به موجب عقد هبه، مالش را مجاناً به ملکیت دیگری درآورد، هبه‌کننده؛ ۲- (درقدیم) عطا کننده، بخشنده.
وثوق vosuq عربی اطمینان
واجد vajed عربی ۱- دارنده، دارا؛ ۲- (در تصوف) آن که در حال وجد است؛ ۳- از نام‌ها و صفات خداوند.
واصف vasef عربی ۱. وصف‌کننده؛ تعریف‌کننده. ۲. ستاینده.

 


 

حرف ه
اسم تلفظ ریشه معنی
هاتف hatef عربی ۱- ندا دهنده‌ای که صدایش شنیده شود اما خودش دیده نشود، مانند فرشته‌ی ندا دهنده‌ی غیبی، سروش؛ ۲- (در عرفان) در اصطلاح، داعی و منادی حق که در دل سالک متجلی شود و او را توفیق سلوک عنایت کند؛ ۳- (اَعلام) هاتف: [قرن ۱۲هجری] تخلص سیّد احمد حسینی، شاعر و پزشک ایرانی، از مردم اصفهان. دیوانش چاپ شده است.
هادی hadi عربی هدایت کننده ، راهنما ، از نامهای خداوند ، از القاب پیامبر(ص) و امام علی نقی(ع)
هاشم hashem عربی ۱- (در قدیم) شکننده، خرد کننده؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام ابن عبد مناف از اجداد پیامبر اسلام(ص) معروف به هاشم ابن عبد مناف؛ ۲) هاشم (= ابن عتبه ابن ابی وقاص): [قرن اول هجری] نام یکی از اصحاب پیامبر اسلام(ص) ملقب به مرقال؛ ۳) هاشم ابن حکیم: [قرن۲ هجری] ملقب به مُقَنَع، پیشوای ایرانی سپید جامگان، از مردم مرو. او رهبری شورشی را بر ضدّ خلیفه‌ی عباسی بر عهده داشت و گفته شده است که در مقر حکومتش در نخشب، شب هنگام ماهی از یک چاه بیرون می‌آورد (ماه نخشب)، که مدتی در افق نمایان بود. وقتی سپاهیان خلیفه بر او پیروز شدند، خود را در خُم تیزاب انداخت؛ ۴) هاشم: شهرت احمدهاشم [۱۸۸۴- ۱۹۳۳ میلادی] شاعر نمادگرای ترک، که تحت تأثیر نمادگرایان فرانسوی به سرودن شعر پرداخت. از مجموعه شعر اوست: پیاله و ساعتهای ساحل برکه.
هانی hani عربی ۱- مسرور؛ ۲- میسر؛ ۳- (اَعلام) ۱) نام چند تن از مشاهیر عرب؛ ۲) نام یکی از یاران امام حسین(ع) در کوفه.
هدایت hedayat عربی راهنمایی کردن؛ راه راست نمودن.
هدایت الله hedayatollah عربی راهنمایی شده از سوی خدا، ارشاد شده‌ی خداوند.
هشام hesham عربی جود و بخشش و جوانمردی و سخاوت
همت hemat عربی اراده، انگیزه و پشتکار قوی برای رسیدن به هدف، بلندطبعی، بلندنظری، جوانمردی
هیبت heybat عربی ۱. مخافت؛ ترس و بیم. ۲. شکوه و بزرگی.

 


 

حرف ی
اسم تلفظ ریشه معنی
یاسر yaser عربی ۱- شترکُش که گوشت قسمت کند؛ ۲- آسان؛ ۳- چپ، طرف چپ؛ ۴- (اَعلام) نام صحابی مشهور پدرِ عمار، که خود و همسرش (سمیّه) به خاطر پذیرش اسلام، شکنجه شدند و به شهادت رسیدند.
یاسین yasin عربی (اَعلام) (= یس) سوره‌ی سی و ششم از قرآن کریم، دارای صدو هشتاد و یک آیه.
یدالله yadollah عربی ۱- دست خدا؛ ۲- (به مجاز) قدرت خداوند. (برگرفته از قرآن کریم، آیه‌ی ۶۹ سوره‌ی مائده).
یعقوب yaequb عربی ۱- به معنی «پاشنه را می‌گیرد»؛ ۲- (اَعلام) ۱) پیامبر یهود و نیای بنی اسرائیل، پسر حضرت اسحاق و پدر حضرت یوسف؛ ۲) از حواریان حضرت عیسی(ع)، معروف به یعقوب اکبر، که به روایت انجیل در پای صلیب حضرت عیسی(ع) حضور داشت

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید