ماجرای هولناک «هیولای مرگ»

این مرد یکی از خطرناک ترین قاتلان زنجیره ای است که به خاطر عقایدش تبدیل به یک ماشین کشتار خشن و بی رحم شده بود و برای کل بشریت یک تهدید خطرناک به شمار می رفت.

به نظر من هیچ چیز ترسناک تر از یک قاتل زنجیره ای دیوانه نیست و همیشه برای من این سوال وجود داشته که چه چیز باعث می شود یکی از نوع بشر تبدیل به یک هیولای ماشینی برای کشتن بی رحمانه دیگر انسان ها بشود.

کارل پانزرام یکی از ترسناک ترین قاتلان سریالی تاریخ است که تا سال ۱۹۷۰ ناشناخته بود و بعد از چاپ شدن داستان زندگی و قتل هایی که انجام داده بود و همچنین سخنان قبل از مرگش بسیار مشهور شد.

انگیزه کارل پانزرام برای قتل بسیار منحصر به فرد بود و با انگیزه قاتلان زنجیره ای دیگر تفاوت زیادی داشت، به همین دلیل او به عنوان یکی از هولناک ترین جنایتکاران تاریخ شناخته شده است.

کارل عقیده داشت انسان ها نباید به مرگ طبیعی بمیرند بلکه برای پاک شدن گناهان شان باید کشته شوند. او به هیچ عنوان از جنایاتی که انجام داده بود پشیمان نبود و هنگام مرگ تنها آرزویی که کرد این بود: «کاش تمام انسان ها در کنار هم قرار می گرفتند و یک گردن مشترک داشتند و دستان من دور آن گردن بود تا همه انسان ها را یکجا خفه می کردم.»

 
ماجرای هولناک «هیولای مرگ»

مدرسه خانه نقاشی

کارل پانزرام در سال ۱۸۹۱ متولد شد و زندگی اش را به عنوان یک مهاجر شرقی در یک خانواده بسیار فقیر در آمریکا آغاز کرد.او به همراه پنج خواهر و برادرش در مزرعه ای در مینه سوتا بزرگ شد.

یکی از خصوصیات کرال این بود که نسبت به سنش بسیار قوی تر بود و هیکل درشتی داشت. او از همان دوران کودکی نشان داد که به انجام کارهای مجرمانه و خلاف قانون علاقه عجیبی دارد.

روانشناسان عقیده دارند که وقتی پدر خانواده در هفت سالگی آنها را ترک کرد، تاثیر به شدت منفی روی آنها گذاشت و سبب خشم درونی کارل شد.

اولین سرقتی که کارل انجام داد در سن دوازده سالگی بود و در آن سال ها کارل هر چیزی که به دستش می رسید از همسایگانش می دزدید.

در این زمان مادر خانواده به دلیل فقر زیاد و این که دیگر نمی توانست شکم بچه هایش را سیر کند تصمیم گرفت کارل را به مدرسه دولتی در مینه سوتا بفرستد.

آن مدرسه در واقع یک پانسیون شبانه روزی برای اصلاح و تربیت کودکان، مخصوصا قشر پایین جامعه بود و به همین دلیل هیچ پدر و مادری به اعمال کارکنان آن مدرسه اعتراضی نمی کرد.

به هر حال این مدرسه به خاطر رفتار به شدت بی رحمانه اش با کودکان، به خانه نقاشی معروف بود. این نام مستعار به این دلیل برای آن مدرسه به کار برده می شد که در آنجا کودکان را برهنه کرده و در بعضی موارد برای تنبیه به شدت مورد ضرب و جرح قرار می گرفتند تا جایی که این کودکان بیچاره و بی گناه، بدن های شان از ضربات شلاق کارکنان مدرسه، همیشه آثار خون مردگی و کبودی داشت.

در واقع کارکنان این مدرسه به دلیل این که نظارتی بالای سرشان نبود، به بی رحمانه ترین روش ها کودکان را شکنجه می کردند و از جمله آن که مورد آزار و اذیت قرار می گرفتند.

کارل بینوا به مدت سه سال در این مدرسه شکنجه شد تا این که کارکنان مدرسه تشخیص دادند که او اصلاح شده و می تواند از آنجا خارج شود.

بعدها کارل در خاطراتش تعریف کرد که چگونه به طور منظم به خاطر شرکت نکردن در مراسم کلیسا با شلاق کتک می خورده است. به هر حال هر چند کارل بعد از خروجش از مدرسه خانه نقاشی، انتقامش را با آتش زدن بخش بزرگی از مدرسه گرفت اما در نهایت او تبدیل به پسری درهم شکسته و آسیب دیده شده بود که دیگر از انجام هیچ کاری ترسی نداشت.

به عقیده روانشناسان شکنجه هایی که کارل در مدرسه خانه نقاشی با آنها روبرو شد زمینه ساز تفکرات پوچ گرایانه او و ارتکاب جنایاتش در سال های بعد بود.
 
 
فرار از زندان
تا زمانی که کارل به سن جوانی رسید، بیشتر دوران زندگی اش را برای انجام سرقت ها و اعمال شرورانه اش در بازداشتگاه های نوجوانان و مراکز اصلاح و تربیت نوجوانان گذراند.

کارل تقریبا هر چیزی را می دزدید و برایش اصلا مهم نبود که اموال مسروقه ارزش مالی دارند یا نه. او فقط می خواست به نوعی خشم درونی اش را نشان دهد و با جامعه مخالفت کند و تنها کاری که بلد بود، سرقت بود. کارل حتی یک قایق بادبانی را دزدید که به هیچ دردش نمی خورد.

شکنجه ها و رنج های جسمی که کارل در دوران اصلاحش در مدرسه خانه نقاشی دیده بود او را تبدیل به فردی خشن و بی رحم کرده بود. بعدها کارل اعتراف کرد که فکر می کرده تمام مردان و پسران نوجوان باید مورد آزار قرار بگیرند.

به نظر کارل این شدیدترین شکنجه و رنجی بود که می توانست باعث درهم شکستن یک فرد شود و به همین دلیل هم او از دیدن صحنه رنج کشیدن آنها غرق لذت می شده است.

به هر حال کارل در سن پانزده سالگی تصمیم گرفت تا تغییری در شرایط زندگی اش ایجاد کند، بنابراین وارد ارتش ایالات متحده شد اما این تصمیم او تا حد زیادی اشتباه بود چون راه را برای انجام جنایات کارل باز کرد.

بعد از گذشت مدت کوتاهی که کارل در فورت لیون ورث خدمت کرد، به خاطر سرپیچی از دستورات فرمانده اش و همچنین سرقت های کوچکی که از همقطارانش کرده بود، دستگیر شد و مدت دو سال به زندان افتاد.

بعدها در زندگی کارل این دو سال به عنوان نقطه عطفی بود که کارل را در لبه پرتگاه برای ارتکاب به جنایات بعدی قرار داد. به هر حال ویلیام تفت وزیر جنگ آن زمان، فردی بود که حکم زندانی شدن کارل را در ارتش به مدت دو سال امضا کرد و این کار او باعث شد که کارل از او کینه شدیدی به دل بگیرد.

کارل با خودش عهد کرده بود که بعد از آزادی، از ویلیام تفت انتقام شدیدی بگیرد اما بعد از گذشت دو سال و آزاد شدن از زندان، کارل بلافاصله برای یک سرقت دیگر در ایالت اورگان به زندان فرستاده شد و سرانجام در سال ۱۹۱۸ موفق شد با اره ای که در زندان تهیه کرده بود از زندان فرار کند.

حال دیگر وقت آن رسیده بود که کارل انتقامش را از ویلیام تفت بگیرد. بنابراین نقشه ای کاملا حساب شده کشید و در سال ۱۹۲۰ از نبود ویلیام در خانه اش استفاده کرد و به منزل او دستبرد زد. در آن سرقت کارل تعداد زیادی اوراق قرضه، پول نقد، طلا و جواهرات و اسلحه کلت از منزل ویلیام دزدید.
 
 
کشتی سرنوشت ساز
کارل با ثروتی که با دزدی از خانه ویلیام تفت به دست آورده بود، یک کشتی خرید و از آن زمان به بعد جنایات بی شرمانه اش را شروع کرد.

او تصمیم داشت تا جایی که می تواند مردان زیادی را شکار کرده و بعد از آزار و اذیت آنها را به قتل برساند. بنابراین برای این که کسی به کارهایش شک نکند، کشتی اش را در خارج از آب های شهر نیویورک به حرکت در آورد.

کارل مردان زیادی را هنگامی که بیش از حد الکل نوشیده بودند و عقل شان درست کار نمی کرد، اغوا کرده و آنها را به درون کشتی خود کشید و بعد از تجاوز به آنها، قربانیان بخت برگشته را با اسلحه ای که از خانه ویلیام تفت به سرقت برده بود کشت و جنازه آنها را به داخل رودخانه لانگ آیلند انداخت.

در این دوران قاتل روانی حداقل ۱۰ نفر را کشت و مردان زیادی را مورد آزار و اذیت قرار داد اما به دلیل این که هیچ جنازه ای پیدا نشده بود، کسی به کارل و کارهایش شک نکرد.

او به خاطر هیکل درشتی که داشت فردی بسیار قدرتمند بود که شبیه غولی با چشم های خاکستری با قدی حدود دو متر، فردی بسیار وحشتناک به نظر می رسید.

هر کس او را در این هیبت می دید یا سر راهش قرار می گرفت توان مبارزه با او را نداشت. بالاخره کشتی کارل در خارج از ایالت نیوجرسی و زمانی که مشغول ولگردی و انجام جنایاتش بود به گِل نشست و کارل هر کار کرد نتوانست کشتی را به حرکت در آورد،

بنابراین مجبور شد آن را رها کند و به خاطر این که همچنان فردی فراری و تحت تعقیب محسوب می شد برای این که به دست قانون نیفتد به آفریقا سفر کرد.

کارل چندین سال از عمرش را در آفریقا گذراند. بعدها این هیولای خشمگین در خاطراتش اعتراف کرد هنگامی که در آفریقا زندگی می کرد، پسربچه ای دوازده ساله را مورد ضرب و جرح قرار داده و کشته است.

علاوه بر این، کارل در خاطراتش اعتراف کرده بود که در آفریقا قایقی پارویی را به سرقت برده، سپس شش مرد را برای پارو زدن در قایقش استخدام کرده و سرانجام هر شش مرد بیچاره را در نقطه ای متروک از رودخانه کشته و اجسادشان را در رودخانه انداخته تا خوراک تمساح ها شوند.
 
 
بازگشت به آمریکا و دستگیری
کارل بعد از این که چندین سال در آفریقا جنایات زیادی را مرتکب شد دوباره به آمریکا برگشت اما به دلیل سرقتی که در واشنگتن انجام داد دستگیر شد. طی بازجویی هایی که پلیس از کارل انجام داد این قاتل بی رحم به صورت داوطلبانه شروع به اعتراف کرد.

او در بازجویی هایش به قتل هایی که بعد از فرار از زندان انجام داده بود اعتراف کرد و عنوان کرد که بعد از بازگشت از آفریقا و ورود دوباره اش به آمریکا دو پسر جوان را مورد تجاوز قرار داده و به قتل رسانده است.

علاوه بر این کارل گفت پسران زیادی را مورد آزار و اذیت قرار داده و سپس آنها را تهدید کرده که اگر از او شکایت کنند آنها را به قتل می رساند و به همین دلیل این جوان ها هرگز شکایت نکرده اند.

به این ترتیب، کارل با اعترافات داوطلبانه ای که کرد جرم خودش را سنگین تر کرد اما برای او اصلا مهم نبود، او هرگز از جنایاتش اظهار پشیمانی نکرد.

بعد از اعتراف کارل و تشکیل دادگاه، این هیولای خشمگین محکوم به حبس ابد شد و به زندان لیونورث فرستاده شد اما در آنجا هم دست از جنایاتش بر نداشت. آخرین قربانی این قاتل دیوانه یکی از کارکنان قسمت رختشویخانه زندان لیونورث بود.

کارل با یک سیم فلزی دست و پای مرد بخت برگشته را بسته و سپس او را به قتل رسانده بود. سرانجام کارل به خاطر آخرین عمل وحشیانه اش و این که قاضی پرونده تشخیص داد زنده ماندن او بسیار خطرناک است در سال ۱۹۲۹ به اعدام محکوم شد.

در حالی که این قاتل زنجیره ای دیوانه در انتظار اجرای حکم اعدامش بود، یکی از نگهبانان زندان به نحوی با او رابطه دوستی برقرار کرد. او به کارل پیشنهاد داد که دفتر و قلمی در اختیار او قرار دهد تا کارل داستان زندگی اش را بنویسد.

با خواندن این دفتر خاطرات بود که روانشناسان به زوایای روح و طرز تفکر کارل پی بردند و متوجه شدند که چگونه او به آسانی قربانیانش را بدون این که خم به ابرویش بیاید شکنجه می کرده است.

خاطرات کارل پانزرام یک عمر قتل، سرقت، تجاوز و خرابکاری هایی را که انجام داده بود آشکار کرد. کارل به قتل حداقل ۲۱ نفر، سرقت از هزاران خانه و تجاوز به بیش از ۱۰۰ نفر اعتراف کرده بود.

این مرد جنایتکار در خاطراتش عنوان کرده بود که او هرگز همجنس گرا نبوده بلکه تنها به خاطر انتقامجویی از رفتار وحشیانه ای که در مدرسه با او شده بود دست به این جنایت ها می زده است.

حتی کارل در خاطراتش نوشته بود زمانی که از آفریقا به آمریکا بازگشته قصد داشته با ریختن سم آرسنیک در منبع های آب آشامیدنی شهرهای آمریکا، مردم را مسموم کند تا آنها به صورت دسته جمعی بمیرند.
 
 
سخنان قبل از مرگ
سرانجام در سپتامبر ۱۹۳۰، کارل پانزرام به دار آویخته شد اما هنگامی که طناب دار به دور گردنش انداخته شده بود کارل رو به جلادش گفت: «ای کاش کل نژاد بشر در هم ادغام می شدند تا یک گردن داشته باشند و دستان من برای خفه کردنش دور آن گردن باشد.»

آخرین کلمات دلهره آوری که کارل قبل از مرگش به زبان آورد این بود: «لعنتی ها عجله کند. در لحظه ای که شما وقت را هدر می دهید من می توانستم یک دوجین آدم را بکشم.» بالاخره کارل به داور آویخته شد و زندگی اش به پایان رسید.

زندگی کارل پانزرام یک زندگی کاملا اسفناک بود و به دلیل شکنجه هایی که در دوران کودکی دیده بود می شد حدس زد که او چرا دچار خشم شخصیت شده بود.

کارل از تمام کودکان، نوجوانان پسر و مردان متنفر بود. او اعتقاد داشت که زندگی موجودات از جمله انسان ها بسیار بی معنی و بی نتیجه است.

بنابراین باور داشت که انسان ها نباید به مرگ طبیعی بمیرند بلکه باید به خاطر کارهایی که در طول زندگی شان انجام داده اند و برای تنبیه باید کشته شوند.

این قاتل سریالی معتقد بود که همه انسان ها از جمله خودش باید کشته شوند نه این که به مرگ طبیعی بمیرند. به هر حال او تبدیل به یک ماشین کشتار خشن و بی رحم شده بود که برای کل بشریت یک تهدید خطرناک به شمار می رفت.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید