در روزگاران گذشته، نیکمردی، در سرزمینی که پادشاه گردن کشی داشت، زندگی می کرد. روزی که پادشاه بارعام داشت، پیرمرد نیک گفتار و نیک رفتار هم نزد پادشاه رفته بود. هنگام صحبت از اوضاع و احوال همشهریان خود، نکته ای را به پادشاه گوشزد نمود. سخن او با وجود اینکه درست و عین حقیقت بود، به مزاج پادشاه تلخ و ناگوار آمد و دستور داد تا پیرمرد را به زندان بیاندازند. یکی از زندانیان که یار و همراز پیرمرد شده بود و در دلش او و کارش را در مقابل پادشاه تأیید می کرد به او گفت: درست است که حرف حق راگفتی؛ اما جایی که مصلحت حکم می کند، باید سکوت اختیارکرد تا منافع و موقعیت ات به خطر نیفتد. پیرمرد در پاسخ یار نیک قلبش گفت: اما به نظر من حرف حق را گفتن و کار حق را به جا آوردن همچون طاعت و عبادت است و گریز از آن سزاوار نیست. مرا از زندان نترسان زیرا که برایم اسارت بیشتر از یک ساعت نیست و هیچ ارزشی ندارد.

نگهبان زندان که به گفت و شنود زندانیان گوش سپرده بود، حرف های آن دو را بلافاصله به گوش پادشاه رساند که فلانی از تنبیه جناب پادشاه درس عبرت نگرفته و زندان برایش بی اهمیت است. پادشاه هم در پاسخ    قهقهه ای سر داد و گفت: چه خیال خامی! پیرمرد خبر ندارد که قرار است آنقدر در زندان بماند تا بمیرد.

یکی از غلامان پادشاه که به پیرمرد ارادت داشت سراغ او رفت و با نگرانی نیت شاه را به گوش او رساند. اما پیرمرد هیچ غمی به دل راه نداد و آرام و مطمئن تر از همیشه از غلام خواست تا پیغامی را به پادشاه برساندکه ای پادشاه! بدان که از این دنیا غمی بر دل ندارم. اگر آزارم دهی و سرم را از تنم جدا کنی، غمگین نمی شوم و حتی اگر بخواهی آزادم کنی هم خوشحال نمی شوم؛ زیرا دل بسته این دنیا نیستم و روزگار برایم به اندازه ساعتی بیش نمی ارزد. اگر چه خود را فرمانروا و صاحب ثروت می دانی و دیگران فقیر و ضعیفند و تحت فرمانروایی تو، اما زمانی که همه از دروازه مرگ بگذریم با هم برابریم. به آنهایی که قبل از تو زیستند و مال و ثروت اندوختند، فکر کن که چگونه با بیداد خود جهانیان را آزار دادند و اکنون خاک گشته اند. بدان که این جایگاه برای تو همیشگی نیست و دیر یا زود باید مقام خود را به دیگری بسپاری! پس چنان زندگی کن که از تو به نیکی یاد شود و هنگامی که مُردی بازماندگان جای فاتحه بر تو نفرین نکنند؛ پس دل به پنج روز دنیا مده و دلت را به آن خوش مدار زیرا که با این کارهایت تنها از مال دنیا آه و نفرین خلق را بر خود می خری و بعد از مرگ آه خلق وجودت را خواهد سوزاند. پادشاه که موقعیت فعلی اش مست و بیخودش کرده بود و هیچ حرفی در گوشش فرو نمی رفت با شنیدن این نصایح دستور داد تا زبان پیرمرد را از حلقومش بیرون بکشند. پیرمرد با شنیدن این خبر نیز گفت: از این که زبان اش رابیرون بیاورند نیز ترس و واهمه ای ندارد زیرا خداوند ناگفته ها را نیز می داند و از آنچه در دل دارد آگاه است. «از مرگ نیز هراسی ندارم زیرا کسی که عاقبتش ختم به خیر باشد و بداند که خدا از او راضی است، مرگ همچون عروسی برایش شیرین و گوارا خواهد شد.»

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید